<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>سهرابیات</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://sohrab.debsh.com/atom.xml" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105</id>
   <updated>2008-12-19T13:40:12Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>کمک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/12/post_5.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3208</id>
   
   <published>2008-12-19T13:38:47Z</published>
   <updated>2008-12-19T13:40:12Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[صبح که داشتیم می&zwnj;رفتیم خانه&zwnj;ی مامانی بابام بهم گفت که چون مامانی مریض است ما باید بیشتر به او کمک کنیم و اذیتش نکنیم و هر کاری داشت برایش انجام بدهیم تا زودتر خوب بشود. من خیلی دوست داشتم که مامانی ام زودتر خوب بشود و از بابام پرسیدم که چه جوری باید به مامانی کمک کنیم تا زودتر خوب بشود؟ بابا گفت: کاری ندارد که. الان می&zwnj;رویم به مامانی کمک می&zwnj;کنیم تا ببینی چه کار راحتی است. &nbsp;بعد رسیدیم خانه&zwnj;ی مامانی. وقتی رفتیم تو بابا بلند گفت: &quot;سلام بر همگی!&quot; بعد یواش به من گفت که چرا کاری که...]]></summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>صبح که داشتیم می&zwnj;رفتیم خانه&zwnj;ی مامانی بابام بهم گفت که چون مامانی مریض است ما باید بیشتر به او کمک کنیم و اذیتش نکنیم و هر کاری داشت برایش انجام بدهیم تا زودتر خوب بشود. من خیلی دوست داشتم که مامانی ام زودتر خوب بشود و از بابام پرسیدم که چه جوری باید به مامانی کمک کنیم تا زودتر خوب بشود؟ بابا گفت: کاری ندارد که. الان می&zwnj;رویم به مامانی کمک می&zwnj;کنیم تا ببینی چه کار راحتی است.<br />
&nbsp;بعد رسیدیم خانه&zwnj;ی مامانی. وقتی رفتیم تو بابا بلند گفت: &quot;سلام بر همگی!&quot; بعد یواش به من گفت که چرا کاری که او کرد را نکردم و نگفتم سلام بر همگی؟</p>
<p><br />
من گفتم: آخر اینجا که همگی نیست. فقط مامانی و مامان بزرگ هستند که آنها هم توی آن یکی اتاقند.<br />
بابا گفت: خب آنها همگی هستند. تازه اگر یک بار بلند سلام کنی همه می&zwnj;شنوند و خوشحال می&zwnj;شوند.<br />
گفتم: آخه اینطوری که مامان بزرگ هم می&zwnj;شود و خوشحال می&zwnj;شود!<br />
بابا هم اخمهایش را کرد توی هم و گفت: بسه دیگه!</p>
<p><br />
توی اتاق مامانی، مامان بزرگ نشسته بود روی تخت کنار مامانی و یک سینی گنده گذاشته بود روی پاهایش و داشت به مامانی غذا می&zwnj;داد. بابا گفت: به به چطورید؟ هیچ می&zwnj;دانستید من و سهراب می&zwnj;خواهیم امروز به شما کمک کنیم تا مامانی زود خوب بشود؟<br />
مامانی و مامان بزرگ هر دو تایی گفتند آفرین؛ خدا خیرتان بدهد که اینقدر خوبید.<br />
آنوقت بابا به مامان بزرگ گفت: ای وای راستی چرا سینی را روی پایتان گرفته&zwnj;اید؟ من الان می&zwnj;روم از توی هال میز عسلی را می&zwnj;آورم.<br />
مامان بزرگ گفت: نه. توی زحمت می&zwnj;افتید.<br />
بابا گفت: نه. چه زحمتی.</p>
<p><br />
و رفت آن میزی که جلوی مبلها بود را دو دستی گرفت و آورد جلوی مامانی گذاشت. آنوقت مامان بزرگ سینی غذا را روی آن گذاشت و مامانی گفت: خدا خیرت بده. اینطوری خودم دیگر می&zwnj;توانم لقمه بگیرم.<br />
بابا یک کمی آنجا نشست و بعد گفت که الان دیگر پری خانوم برای کمک می&zwnj;آید و او هم دیگر باید برود سر کارش. آنوقت از من قول گرفت که دست&zwnj;کمک مامانی باشم و کمک کنم تا حال مامانی بهتر شود.<br />
وقتی بابا رفت من رفتم پیش مامانی و پرسیدم چه کاری دارد تا کمکش کنم. مامانی هم گفت که الان هیچ کاری ندارد و بهتر است من بروم تلویزیون ببینیم. <br />
یک کم که تلویزیون دیدم دوباره رفتم توی آن اتاق که به مامانی کمک کنم. دیدم مامانی خوابیده و میز هم نیست. خودم را انداختم زمین و جیغ زدم: پس این میز کوش؟</p>
<p><br />
مامانی از خواب پرید و پری خانم از توی آشپزخانه دوید بیرون. فهمیدم پری خانوم میز را برده توی آشپزخانه. اینقدر عصبانی شدم که یک تفو به پری خانوم گفتم و یه لگد هم به مامان بزرگ زدم. بعد هم همینطوری که گریه می&zwnj;کردم و جیغ می&zwnj;کشیدم رفتم که مثل بابام به مامانی کمک کنم تا زودتر حالش خوب بشود. اما میز سنگین بود و نتوانستم آن را بلند کنم.<br />
پری خانم گفت: سهراب جان مامانیت غذایش را خورده. دیگه میز لازم نیست که.<br />
داد زدم: ساکت. هیشکی حرف نباشه. باید به مامانی کمک کنم.<br />
مامان بزرگ گفت: فدات بشوم پسرم. الان غذا نمی&zwnj;خواهد. بگذار مامانی بخوابد.<br />
رومیزی را کشیدم که میز سبکتر بشود. چند تا لیوان از رویش افتاد و شکست. پری خان دوید طرف من که یک دفعه نشست پایش را گرفت و داد زد: آخر پام. برید.<br />
مامان بزرگ گفت: آخ خدا مرگم بده.<br />
مامانی از توی اتاق داد زد: چی شد؟<br />
من همانجا ماندم تا مامان بزرگ رفت جارو آورد اول خرده شیشه را جمع کرد و بعد پای پری خانم را بست. مامانی تا آنموقع آن قدر داد زده بود و گفته بود &quot;مواظب باشید پای این بچه ببُرد&quot; که سرفه&zwnj;اش گرفته بود. من هم آنقدر میز را هل داده&zwnj;بودم که رسیده دم اتاق. مامانی گفت: سهراب جان داری چکار می&zwnj;کنی؟<br />
همانطور که نفس&zwnj;نفس می&zwnj;زدم گفتم: خب دارم به تو کمک می&zwnj;کنم که حالت زود خوب بشود.<br />
مامانی گفت: ولی آخه من که میز نمی&zwnj;خواستم.<br />
من هم مثل مامانم اخمهایم را توی هم کردم و گفتم: هیس... حرف نباشه!<br />
پری خانم آمد کمک کرد میز را کج کردیم و بردیم توی اتاق گذاشتیم جلوی تخت مامانی. بعد مامانی گفت: آفرین پسرم. خیلی خوب کمک کردی. حالا برو!<br />
می&zwnj;خواستند سر من را کلاه بگذارند. گفتم: اوهوکی! این دیگر چه جور کمکی بود؟ پس کو سینی غذایتان؟<br />
<br />
مامن بزرگ گفت: سهراب جان؛ مامانی فقط صبحانه&zwnj;ها را توی تختخوابش می&zwnj;خورد. ناهار و شام می&zwnj;آوریمش بیرون پای میز ناهارخوری.<br />
داد زدم: من این حرفها سرم نمی&zwnj;شود. زود باشید سینی بیاورید.<br />
بعد چون می خواستند به حرفم گوش نکنند خودم را زمین زدم و یک کم گریه کردم تا اینکه پری خانم با یک سینی آمد. اما فقط تویش یک لیوان آب بود و معلوم بود که باز می&zwnj;خواهند سر من را شیره بمالند.<br />
ایندفعه هم خودم را انداختم و هم سرم را آنقدر به فرش کوبیدم که مامانی گفت: وای تو را خدا بچه خودش را کشت؛هر چی می&zwnj;خواهد برایش بیاورید. و باز سرفه&zwnj;اش گرفت.</p>
<p><br />
اما بعد که همه چیز را آوردند مامانی می&zwnj;خواست صبحانه نخورد و هی می&zwnj;گفت من سیرم و اگر بیشتر بخورم حتما حالم بد می&zwnj;شود. اما وقتی دید که من هم خودم را می&zwnj;زنم و هم به مامان بزرگ می&zwnj;گویم تفو و هم می&zwnj;خواهم لیوان&zwnj;ها را به پری خانم پرتاب کنم؛ گفت که شوخی کرده و خیلی هم گرسنه&zwnj;اش است. <br />
آن وقت من همانجا با شمشیر اسباب&zwnj;بازی&zwnj;ام وایستادم تا مامانی غذایش را خوب بخورد. اما بعد که داد زد سطل بیاورید از آنجا آمدم بیرون. آخر آدم وقتی می&zwnj;بیند که مامانی&zwnj;اش دارد بالا می&zwnj;آورد حال خودش هم بد می&zwnj;شود.</p>
<p><br />
&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;</p>
<p><br />
بعد از ظهر خواب بودم که بابام بیدارم کرد. تا چشمهایم را باز کردم به بابا محمود گفتم که خیلی به مامانی کمک کردم ولی حالش خوب نشده و باید باز هم میز را ببرم توی اتاق تا مامانی بهتر بشود. بابا خندید و گفت مامان بزرگ برایش تعریف کرده که من چقدر کمک کردم و لازم نیست هر روز اینقدر کمک کنم. بعد گفت می&zwnj;خواهی برایت یک جوک تعریف کنم؟<br />
من خیلی خوشحال شدم چون جوک&zwnj;ها خیلی خنده دار هستند. آن&zwnj;وقت بابا تعریف کرد که یک روز معلم یک کلاس به بچه&zwnj;ها می&zwnj;گوید که آدم باید به دیگران کمک کند. مثلا اگر دید که یک پیرزن می&zwnj;خواهد از خیابان رد بشود او را ببرد آن طرف خیابان. بعد به بچه&zwnj;ها گفت که هر کدام تا فردا یک کار خوب بکنند و فردا سر کلاس تعریف کنند. فردا که آمد سر کلاس دید لباس همه بچه ها خاکی و پاره است. پرسید چی شده؟ بچه&zwnj;ها گفتند که ما یک پیرزن از خیابان رد کردیم. معلم گفت پس چرا لباستان اینجوری شده؟ بچه ها گفتند چون نمی&zwnj;خواست رد بشود و ما به زور ردش کردیم.<br />
بعد بابا زد زیر خنده. اما من نخندیدم. بابا پرسید: خنده&zwnj;دار نبود سهراب؟ من گفتم: نه. کجاش خنده داشت؟<br />
بابا گفت: ببین سهراب. اونها به زور دست و پای یک پیرزن را گرفته اند و او را برده&zwnj;اند آنطرف خیابان که یک کار خوب بکنند.<br />
من گفتم: خب آره. ولی کار خوب که خنده ندارد.<br />
بابا گفت: مثل کار امروز تو.<br />
گفتم: ولی من که مامانی را از خیابان رد نکردم. تازه مگر کار من خنده داشته؟<br />
بابا یک کمی به من که داشتم به سقف نگاه می&zwnj;کردم و به کار خیلی خوب بچه&zwnj;های کلاس فکر می&zwnj;کردم نگاه کرد و گفت: اصلا بی خیال. پاشو برویم خانه&zwnj;ی خودمان.<br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ازدواج</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/10/fff.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3097</id>
   
   <published>2008-10-05T12:19:34Z</published>
   <updated>2008-10-11T15:12:05Z</updated>
   
   <summary>طوبا و مینا دخترعموهای من هستند. اینها از من کوچکترند یعنی مامان هایشان بعد از اینکه مامانم من را به دنیا آورده آنها را به دنیا آورده. مینا چند روز از طوبا بزرگتر است، یعنی مامانش توی بیمارستان او را زودتر از مامان طوبی به دنیا آورده. خودشان اینجوری می گویند والا من که یادم نمی آید چون فقط یک سال از آنها بزرگتر هستم. حتما خودشان یادشان هست. مامانم بی خود نمی گوید که کله دخترها از کله پسرها بیشتر کار می کند! طوبا مثل بابایش قد بلند است و زورش هم زیاد هست. اگر بدود و خودش را...</summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>طوبا و مینا دخترعموهای من هستند. اینها از من کوچکترند یعنی مامان هایشان بعد از اینکه مامانم من را به دنیا آورده آنها را به دنیا آورده. مینا چند روز از طوبا بزرگتر است، یعنی مامانش توی بیمارستان او را زودتر از مامان طوبی به دنیا آورده. خودشان اینجوری می گویند والا من که یادم نمی آید چون فقط یک سال از آنها بزرگتر هستم. حتما خودشان یادشان هست. مامانم بی خود نمی گوید که کله دخترها از کله پسرها بیشتر کار می کند!<br />
طوبا مثل بابایش قد بلند است و زورش هم زیاد هست. اگر بدود و خودش را به بچه ای بزند آن بچه پرت می شود آن طرف. تازه چیزها را هم محکم پرت می کند. هر شب مامان و بابایش به خاطر این کار او را دعوا می کند و او هر روز صبح به همه قول می دهد که دیگر &quot;پرتی&quot; نکند. <br />
مینا از همه کوچولوتر است ولی همه بهش می گویند خانم بزرگ. همیشه کیف دستش می گیرد، رژهای مامانش را به لبش می مالد و کفش های پاشنه دار می پوشد و هی می گوید &quot;سهراب تو منو دوست داری؟&quot; مینا اصلا خودش را مثل طوبا محکم به شکم آدم نمی زند. ولی بعضی وقت&zwnj;ها که رد می&zwnj;شود یک نیشگون های ناجوری از آدم می گیرد که دردش از اینکه طوبا آدم را بزند به دیوار هم بدتر است.<br />
یک بار من با بابا محمودم مجردی رفتیم مشهد. &quot;مجردی&quot; یعنی اینکه مامانم با ما نبود. مامان مانده بود پیش مامانش که خیلی مریض است. خلاصه ما صبح رسیدیم مشهد و مثل همیشه رفتیم خانه&zwnj;ی آقاجون. این آقاجون بابای بابای من است که خیلی مهربان است و هزارتا قصه بلد است. طبقه&zwnj;ی بالای خانه&zwnj;ی آقاجون طوبی با مامان بابایش زندگی می&zwnj;کند. اولش که رسیدیم طوبی خواب بود و بعدش هم که بیدار شد گفت می&zwnj;خواهد برود مهدکودک. من خیلی ناراحت شدم اما اصلا گریه نکردم و توی دلم گفتم &quot;خب برو کی جلوتو گرفته که بیای بازی کنیم و اسباب بازی&zwnj;هات رو ببینم!&quot;</p>
<p><br />
وقتی که طوبی با مامانش رفت، به &quot;مامان جون&quot; گفتم زنگ بزند که مینا بیاید. مامان جون، مامانِ بابایم و زن آقاجونه و همه به حرفش گوش می&zwnj;کنند بجز طوبی که اگر لج کند به حرف بابایش هم گوش نمی کند. مامان جون تلفن زد به مینا و او هم زودی با مامانش آمد. آنها هم خانه&zwnj;شان نزدیک خانه&zwnj;ی آقاجون اینهاست. اما تا آمدند یک چیزی دیدم که دیگر داشت واقعَنی اشکم درمی&zwnj;آمد: مینا هم روپوش و کیف مهد کودک داشت!<br />
بابایم همیشه می&zwnj;گوید مرد گریه نمی&zwnj;کند. اما هرکسی جای من بود و می&zwnj;دید دختر عموهاش به جای اینکه باهاش بازی کنند دارند می&zwnj;روند مهدکودک گریه می&zwnj;کرد. خوب شد من خودم را به زمین انداختم و همه فهمیدند که به خاطر آنها گریه نمی&zwnj;کنم!</p>
<p><br />
قرار شد من با مینا بروم مهدشان. وقتی داشتیم آماده می&zwnj;شدیم که برویم، مامانِ مینا برای مامان جون تعریف کرد که دم در خانه، مینا به مامانش گفته &quot;از اینکه می&zwnj;خوام سهراب رو ببینم دلم داره می&zwnj;لرزه!&quot; بعد هر دوتایی خندیدند و گفتند امان از دست بچه&zwnj;های امروزی. من که نفهمیدم خنده&zwnj;اش کجا بود چون من هم هربار مینا را می خواهم ببینم دلم می&zwnj;لرزد؛ این مینا یکهوئکی یک ویشگون&zwnj;هایی می&zwnj;گیرد که نپرس! ولی نفهمیدم مینا دیگر چرا وقتی می خواهد من را ببیند دلش می&zwnj;لرزیده؟ من که ویشگون نمی&zwnj;گیرم!<br />
مامان مینا هر دوی ما را برد مهدکودک. بعد برای معلم مینا و طوبی گفت که من میهمان آنها هستم و از تهران آمده&zwnj;ام. او هم دست من را گرفت و برد توی کلاس. بعد به مینا و طوبی گفت که من را به بچه&zwnj;ها معرفی کنند.<br />
طوبی زودی گفت: &quot;این سهرابه... شوهر من!&quot;<br />
خانم معلم زد زیر خنده. من هم خجالت کشیدم. مینا گفت&quot; دروغ میگه... شوهر منه!&quot;<br />
طوبی گفت&quot; خودت دروغ می&zwnj;گی!&quot; و آمد طرف مینا که خانم معلم دستش را گرفت. آنوقت مینا آمد دست من را گرفت و باز گفت: &quot;سهراب تو منو دوست داری؟&quot;<br />
خانم معلم باز زد زیر خنده. من هم باز خجالت کشیدم و دویدم بیرون از کلاس پیش مامان مینا که می&zwnj;خواست برود خرید و بعد برود پیش مامان جون. هنوز داشت صدای جیغ و داد و کتک&zwnj;کاری مینا و طوبی می&zwnj;آمد که مامان مینا من را برد بیرون.</p>
<p><br />
ظهر که همه آمده بودند خانه&zwnj;ی آقاجان همه از همین حرفها می زدند. آقاجان هی از من می&zwnj;پرسید که دلم می&zwnj;خواهد با کدام&zwnj;یکی از دخترها عروسی کنم و من هی اخم&zwnj;هایم را می&zwnj;کردم توی هم و جواب می دادم هیچ&zwnj;کدام! آقاجان هم می&zwnj;گفت &quot;ای مردک بی&zwnj;عرضه! حیفت نمی&zwnj;آد؟&quot;<br />
تازه مامان طوبی تعریف کرد که چند وقت پیش طوبی ازش پرسیده &quot;مامان تو چقدر پول دادی که بابا باهات عروسی کرد؟&quot; مامانش هم گفته &quot; این حرفا چیه؟ تازه اون پول داد نه من.&quot; اما طوبی هی گفته &quot;مامان راستشو بگو چقدر پول دادی؟&quot; تا اینکه حوصله&zwnj;ی مامان طوبی سر می&zwnj;رود و می&zwnj;گوید &quot;هزار تومان. حالا چرا این را می&zwnj;پرسی؟&quot; طوبی هم می&zwnj;گوید &quot;برای اینکه من هم هزار تومان پول جمع کنم بدهم به سهراب که بیاد با من عروسی کنه!&quot;<br />
و از این حرف&zwnj;ها.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بعد از ظهر که من و طوبی و مینا رفتیم توی یک اتاقی که تنهایی بازی کنیم من به آنها گفتم: &quot;بچه&zwnj;ها این حرفای لوس چیه که هی می&zwnj;زنین؟&quot;<br />
مینا گفت: &quot;من کی حرف لوس زدم؟&quot;<br />
طوبی گفت: &quot;اصلن اصلن هم نمی&zwnj;دم عروسکمو که هیشکی بازی کنه. لوس هم خودتی.&quot;<br />
من گفتم: &quot;این را نمی&zwnj;گم که. عروسی و این چیزها رو می&zwnj;گم.&quot;<br />
مینا خیلی خوشش آمد. خندید و خودش را ناز کرد و گفت: &quot;خب ازدواج می&zwnj;کنیم. کجاش لوسه؟&quot;<br />
طوبی عروسکش را پرت کرد آن طرف و داد زد: &quot;تو میشی شوهر، منم میشم عروس. هیچم لوس نیست.&quot;<br />
من که اصلا از اینکه طوبی آمده بود طرفم نترسیده بودم گفتم: &quot;باباجون شماها بچه&zwnj;این. عروسی که بچه بازی نیست.&quot;<br />
طوبی گفت: &quot;کی گفته بچه بازیه؟ تور سفید می&zwnj;خریم با یک ماشین و یک خانه. همه رو هم دعوت می کنیم و منم می&zwnj;رقصم...&quot;<br />
مینا گفت: &quot;رژ می&zwnj;زنم. لباس خوشگل می&zwnj;پوشم با کفش&zwnj;های پاشنه بلند. همدیگه رو ماچ می&zwnj;کنیم. تو هم کت و شلوار با کروات باید بزنی. مثل وقتی که دائیم داماد شده بود.&quot;<br />
گفتم: &quot;باباجان چرا نمی&zwnj;فهمین. ما هنوز کوچیکیم که عروسی کنیم. اینا مال وقتیه که قَدِ ما یک عالمه بشه.&quot;<br />
طوبی گفت: &quot;اشکالی نداره. من میام خونه&zwnj;ی شما غذا می خوریم بزرگ می&zwnj;شیم.&quot;<br />
مینا گفت: &quot;نه سهراب. تو بیا خونه&zwnj;ی ما که با هم بزرگ بشیم و عروسی کنیم.&quot;<br />
من گفتم: &quot;ای بابا چرا الکی حرف می&zwnj;زنین. نمی&zwnj;شه. تازه من فقط یک زن می تونم بگیرم. دو تا که نمیشه.&quot;</p>
<p><br />
طوبی گفت: &quot;خب من که فقط یکی ام!&quot; بعدش هم لودر پلاستیکی&zwnj;اش را یک&zwnj;جوری برداشت که همه فهمیدیم اگر مینا بخواهد حرف بدی بزند، آن را پرتی می&zwnj;کند به مینا. مینا هم هیچی نگفت ولی همینجوری که داشت آروم ٱروم برای خودش هق هق می&zwnj;کرد و آب دماغش را می&zwnj;کشید بالا؛ گفت: &quot;خب چی میشه منم باشم؟&quot;<br />
طوبی گفت: &quot;نمیشه!&quot;<br />
مینا گفت: &quot;چرا نمی&zwnj;شه؟&quot;<br />
طوبی لودر را آورد بالا. مینا گریه&zwnj;کنان رفت آن طرف اتاق و گفت: &quot;قول می&zwnj;دم دختر خوبی باشم. تازه اون ماشین گنده&zwnj;هه رو هم می&zwnj;دم که مال خود خودت باشه.&quot;<br />
لودر توی دست طوبی آمد پایین. پرسید: &quot;اون ماشین زرده؟ مال خود خودم؟&quot;<br />
مینا گفت: &quot;آره.&quot;<br />
طوبی گفت: &quot;پس اشکالی نداره. دوتایی باهاش ازدواج می کنیم!&quot;<br />
من گفتم: &quot;چی چی رو اشکالی نداره. من دو تا زن نمی خوام. اصلا زن نمی خوام.&quot; اما تا طوبی لودر را آورد بالا گفتم: &quot;یعنی... شماها باید قول بدید که با هم دعوا نکنید.&quot;<br />
مینا دستش رو آورد بالا و گفت: &quot;قول می&zwnj;دم. قول می&zwnj;دم. تو هم قول بده طوبی. ماشین زرده...&quot;<br />
طوبی هم لودر را پرت کرد گوشه&zwnj;ی اتاق و دستش را آورد بالا و گفت: &quot;قولِ قول. ولی فقط باید ظرفا رو بشوری مینا ها!&quot;<br />
مینا گفت: &quot;باشه. پس من برم به مامانم بگم.&quot; و راه افتاد. اما همین&zwnj;که از کنار طوبی رد شد، گریه&zwnj;ی طوبی رفت هوا و همانجوری که باسنش را گرفته بود، روی زمین ول شد. مینا آمد بدود که پایش به فرش گرفت و او هم افتاد زمین و زد زیر گریه. طوبی پرید روی مینا و موهایش را چنگ زد. مینا هم دست او را گاز گرفت. من رفتم جلو و گفتم: &quot;بچه ها دعوا نکنید وگرنه عروسی بی عروسی!&quot; که طوبی گفت &quot;خفه شو!&quot; و یقه&zwnj;ی من را چسبید. من آمدم بزنم توی گوشش که دستم خورد به صورت مینا. جیغ مینا بلند تر شد و یک چیزی مثل زنبور پشت دستم را نیش زد. من با لگد زدم توی شکم طوبی و او هم با یکی از عروسک&zwnj;های سفتش زد توی سرم...</p>
<p><br />
&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;</p>
<p><br />
به قول مامان جون اگر از هم سوایمان نکرده بودند، همدیگر را می&zwnj;کشتیم. دست کم طوبی و مینا که من را می&zwnj;کشتند! شب بابایم برایمان بستنی خرید و از ما قول گرفت که از این به بعد ازدواج بازی نکنیم. بابایم می&zwnj;گوید این بازی از بازی کامپیوتری هم خطرناکتر است!</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> اعتیاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/09/post_4.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3085</id>
   
   <published>2008-09-03T22:29:00Z</published>
   <updated>2008-09-05T16:40:18Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[من معتاد شدم. یعنی بابا محمودم گفت که من معتاد شده&zwnj;ام چون هر جا که باشم همه&zwnj;ی حواسم به این است که کی بروم پای کامپیوتر تا بازی کنم. وقتی هم که باید از پای کامپیوتر بلند شوم داد و فریاد و گریه راه می اندازم. صبح&zwnj;ها هم که از خواب پا می&zwnj;شوم به جای سلام می گویم من رفتم کامپیوتر بازی! بابا محمودم گفت کسی که اینجوری باشد یعنی معتاد شده و باید ترکش داد. من گفتم یعنی چی؟ بابا گفت یعنی اینکه از امروز حق بازی کردن با کامپیوتر را نداری. تا این را شنیدم آن&zwnj;قدر گریه&zwnj; کردم...]]></summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>من معتاد شدم. یعنی بابا محمودم گفت که من معتاد شده&zwnj;ام چون هر جا که باشم همه&zwnj;ی حواسم به این است که کی بروم پای کامپیوتر تا بازی کنم. وقتی هم که باید از پای کامپیوتر بلند شوم داد و فریاد و گریه راه می اندازم. صبح&zwnj;ها هم که از خواب پا می&zwnj;شوم به جای سلام می گویم من رفتم کامپیوتر بازی!</p>
<p><br />
بابا محمودم گفت کسی که اینجوری باشد یعنی معتاد شده و باید ترکش داد. من گفتم یعنی چی؟ بابا گفت یعنی اینکه از امروز حق بازی کردن با کامپیوتر را نداری. تا این را شنیدم آن&zwnj;قدر گریه&zwnj; کردم و جیغ کشیدن و موهایم را کندم و سرم را به زمین کوبیدم که مامانم به بابام دستور داد که اجازه بدهد من بازی کنم.</p>
<p><br />
بابا گفت: &laquo;ولی این&zwnj; را که همین الان از پای کامپیوتر بلند کردیم. حتی اگر قرار باشد ترک هم نکند دست کم یکی دو ساعت نباید پای آن بنشیند. چشم و اعصابش ضعیف می&zwnj;شود اینجوری.&raquo;<br />
مامان از توی آشپزخانه گفت: &laquo;حالا می&zwnj;بینی که بچه مثل ابر بهار اشک می ریزد. نظریه&zwnj;های تربیت بچه&zwnj;ات را بگذار برای بعد.&raquo;</p>
<p><br />
این مامان من خیلی ماه است. روزی پنج بار من مثل ابر بهار گریه اشک می&zwnj;ریزم و مامانم دو سه بار به بابایم همین حرف را می&zwnj;زند و بابا سبیل&zwnj;هایش را از عصبانیت می&zwnj;جود و همان کاری که من خواسته&zwnj;ام را انجام می دهد. بقیه وقت&zwnj;ها بابام نیست و مامانم دعوایم می&zwnj;کند که اینقدر لوس نباشم، اما زودی قول می&zwnj;دهد که اگر ساکت بشوم و مثل ابر بهار اشک نریزم، برایم خوراکی یا اسباب بازی یا سی&zwnj;دی می&zwnj;خرد. ابر بهار خیلی به درد می&zwnj;خورد!</p>
<p><br />
اما بابایم آن شب لج کرد و گفت &laquo;اصلا خودم با کامپیوتر کار دارم.&raquo; بعد از روی من که داشتم سرم را به زمین می&zwnj;کوبیدم رد شد و رفت توی آن اتاق پشت کامپیوتر نشست. مامان هم از توی آشپزخانه نیامد بیرون که دلش برایم بسوزد. کله&zwnj;ام هم داشت کم کم لُق-لُق صدا می کرد؛ این بود که خودم را&nbsp; به سکسکه انداختم و دویدم توی آشپزخانه و گفتم &laquo;آی نفسم از گریه گرفت... دارم خفه می&zwnj;شوم... آب.&raquo;</p>
<p><br />
بعد از اینکه آب را خوردم مامانم بغلم کرد و برد پیش بابایم. تا مامان خواست حرفی بزند بابا با عصبانیت گفت: &laquo;آسمان هم به زمین بیاید من از اینجا بلند نمی&zwnj;شوم.&raquo; بعد هم یک نگاه وحشتناکی به ما انداخت که حتی من که از شیر جنگل و هیولا هم نمی&zwnj;ترسم، ترسیدم ولی مامان مثل همیشه نترسید. بعد همانطور که می&zwnj;گفت &laquo;من نمی دانم از دست شما دو تا بچه چه کار کنم.&raquo; من را برد و همچین کوباند توی بغل بابا که هر سه تا دردمان گرفت: من و بابا و صندلی!</p>
<p><br />
اینطور وقت&zwnj;ها بابا به یک بهانه&zwnj;ای یک پس&zwnj;گردنی و یک اردنگی به من می&zwnj;زند. یکی برای خودم و یکی برای مامان! این بود که من هیچی نگفتم و مثل یک بچه&zwnj;ی خوب همانجا نشستم و یه صفحه&zwnj;ی کامپیوتر نگاه کردم که بابا داشت با موس تویش یک کارهایی می&zwnj;کرد. یک کم که گذشت بابا مهربان شد و گفت &laquo;چیه؟ ساکتی...&raquo;<br />
من گفتم &laquo;دارم به بازیت نگاه می&zwnj;کنم.&raquo;<br />
بابا گفت &laquo;ولی من که بازی نمی&zwnj;کنم.&raquo;<br />
گفتم &laquo;پس چه کار می کنی؟&raquo;<br />
گفت &laquo;دارم کار می&zwnj;کنم&raquo;<br />
گفتم &laquo; چی کار؟ برام بگو.&raquo;<br />
بابا گفت &laquo;ولی تو که نمی&zwnj;فهمی.&raquo;<br />
من گفتم &laquo;خب حالا بگو. شاید فهمیدم و من هم برایت کار کردم.&raquo;</p>
<p><br />
بابا هم خندید و بعدش همانطوری که داشت کارهایش را می&zwnj;کرد شروع کرد با من به حرف زدن. من هم مثل یک بچه خوب با دقت به کامپیوتر نگاه می کردم و به حرف&zwnj;هایش گوش می&zwnj;دادم. فکر کنم یک کمی که گذشت بابا یادش رفت که داشت با من حرف می&zwnj;زد و فقط هر کاری را که می&zwnj;کرد با صدای بلند می&zwnj;گفت. اما من خوب&nbsp; گوش می دادم و خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلا دسکتاب و استارتا و فتوشاپ و کراپ و سیو.</p>
<p><br />
بعد شام خوردیم و کارتون دیدیم و مامان سه تا قصه گفت و خوابیدیم. صبح که از خواب پا شدم پریدم روی شکم بابام و با خوشحالی داد زدم &laquo; بابا من ترک دادم. حالا بروم پای کامپیوتر؟&raquo; بابایم هم که داشت دلش را می&zwnj;مالید و آخ و اوخ می&zwnj;کرد گفت &laquo;از سر صبح می خواهی بروی بازی بعد می&zwnj;گویی ترک کردم؟! این ترک که به درد عمه&zwnj;ات می خورد!&raquo; من گفتم &laquo; نه بابا. بازی نمی خواهم بکنم که. می&zwnj;خواهم فتوشاپ و استارتا و دسکتاب کار کنم.&raquo; این را که گفتم مامان و بابایم خیلی خوشحال شدند چون هر دو زدند زیر خنده و مامان گفت قربون پسر نابغه&zwnj;ا&zwnj;م بروم و بابا هم مثل همیشه گفت که یک بچه سوسکی رو دیوار راه می رفته و مامانش گفته قربان دست و پای بلوری&zwnj;ات بروم.<br />
بعد رفتیم سر صبحانه خوردن که هر سه تایی تند تند خوردیم چون بابا یادش آمده بود که باید زود یک جایی برود و لباس&zwnj;هایش را پوشید و زودی رفت. اما قبل از رفتن با من دست داد و گفت &laquo;یادت باشد توی تَرک هستی. قول بده که بازی بی بازی. اگر پای کامپیوتر هم رفتی کار کن. تو دیگر همکار من هستی مرد بزرگ!&raquo;. مامان توی هال پشت میز ناهار خوری نشست پشت لپ تاب که یک کامپیوتری است که آنقدر کوچم است که حتی وقتی برق&zwnj;ها هم می&zwnj;رود کار می&zwnj;کند. من هم آمدم توی اتاق پشت کامپیوتر تا کار کنم و به بابایم کمک کنم.</p>
<p><br />
&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;</p>
<p><br />
تا ظهر فقط یک بار رفتم جیش و آب خوردن. مامانم هم سراغم نیامد و فقط بعضی وقت&zwnj;ها با عصبانیت به &laquo;کدهای لعنتی&raquo; که نمی دانست چرا درست کار نمی&zwnj;کنند فحش می داد. اما من نه حرف زشت می&zwnj;زدم و نه عصبانی بودم چون داشتم کار می&zwnj;کردم. ظهر که بابا زنگ زد من دویدم دم در و با خوشحالی بهش گفتم که از صبح بازی نکردم و بیاید ببیند که چقدر کار کرده&zwnj;ام. بابا هم دستی به موهام کشید و گفت آفرین. اما نمی خواست بیاید توی اتاق و همه&zwnj;ش می&zwnj;گفت آفرین و از اینجور حرفها. من هم که دیدم اینجور است ولش کردم و رفتم سراغ کارهام. چند دقیقه، بابا که لباس&zwnj;های بیرونش رادر آورده بود و داشت آب می&zwnj;خورد آمد توی اتاق و گفت: &laquo;خب... ببینم مهندس کوچولوی ما چی کارها کرده...&raquo; من هم برگشتم ببینم که چقدر خوشحال شده که دیدم دهن بابا باز مانده و آب&zwnj;ها دارد از لیوان می&zwnj;ریزد. بعد بابا یک طوری که انگار صدایش خوب درنمی&zwnj;آمد گفت: &laquo; چی کار کردی سهراب!&raquo; و نشست پشت کامپیوتر. من رفتم دنبال مامانم که او را هم بیاورم تا ببیند من چه کارهایی کرده&zwnj;ام که یک صدای داد بلندی از توی اتاق بلند شد و بابام که صورتش قرمز و موهایش سیخ شده&zwnj;بود از توی اتاق پرید بیرون دنبال من...!</p>
<p><br />
&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;&times;</p>
<p><br />
مامانم نگذاشت دست بابا به من برسد و من را برد توی اتاق خواب قائم کرد، اما بعدا بهم گفت که من یک عالمه از عکس&zwnj;هایی که بابا با دوربینش گرفته بوده را خراب کرده&zwnj;ام و حتی یک کاری کرده&zwnj;ام که آنها مجبور شده&zwnj;اند ویندوز را هم عوض کنند. من پرسیدم ویندوز چیه و چطوری آن را عوض می کنند اما مامانم گفت بابا گفته لازم نیست ترک کنم و بهتر است بروم با ماداگاسکارم کامپیوتر بازی کنم! </p>
<p>دیروز صبح هم که بابا داشت از خانه می&zwnj;رفت باهام دست داد و مثل یک مرد ازم قول گرفت که وقتی رفتم پای کامپیوتر فقط بازی کنم و کار نکنم! واقعا این بابا محمود من آدم عجیبی هست...</p>
<p><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اژدها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/08/post_3.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3070</id>
   
   <published>2008-08-01T17:42:45Z</published>
   <updated>2008-08-01T17:51:04Z</updated>
   
   <summary>ما داشتیم می رفتیم شمال. شمال همانجایی است که دریا دارد و یک عالمه آب توی دریاست و بابایم می گوید که همه آشغال هایشان را می ریزند توی آن. من و مامان و بابام توی ماشین خودمان بودیم و مامانی و مامان بزرگ توی ماشین عمو مرتضی و خاله مینا. خاله مینا خواهر مامانم هست اما عمو مرتضی داداش بابام نیست و من تا پارسال که بچه بودم به او می گفتم مرتضی! اما مامان و بابام وقتی که من بزرگ شدم و چهارسالم شد گفتند که خوب نیست مرتضی را همینجوری مرتضای خالی صدا کنم و باید به...</summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>ما داشتیم می رفتیم شمال. شمال همانجایی است که دریا دارد و یک عالمه آب توی دریاست و بابایم می گوید که همه آشغال هایشان را می ریزند توی آن. من و مامان و بابام توی ماشین خودمان بودیم و مامانی و مامان بزرگ توی ماشین عمو مرتضی و خاله مینا. خاله مینا خواهر مامانم هست اما عمو مرتضی داداش بابام نیست و من تا پارسال که بچه بودم به او می گفتم مرتضی! اما مامان و بابام وقتی که من بزرگ شدم و چهارسالم شد گفتند که خوب نیست مرتضی را همینجوری مرتضای خالی صدا کنم و باید به او بگویم عمو مرتضی. تا قبل از آن من فکر می کردم عمو یعنی داداش بابا، ولی از وقتی بزرگ شدم فهمیدم عمو یعنی یک چیزی که با آن آدم های بزرگتر دیگر خالی نباشند.</p>
<p><br />
وقتی صبح راه افتادیم من یک کمی خوابیدم، اما زود بیدار شدم چون ماشین ها را جلوی یک رستورانی نگه داشته بودند و می گفتند برویم صبحانه بخوریم. رستوران جایی است که ماشین ها را جلویش نگه می دارند و می روند تویش چیزی می خورند. ما رفتیم روی تختها بالای رودخانه نشستیم و بعد برایمان صبحانه آوردند. بابام خوش اخلاق بود و حتی وقتی من دراز کشیده بودم و مثلا نفهمیدم که به شکم مامان بزرگ لگد زدم، زیاد دعوایم نکرد و فقط گفت که سرم را از روی فرشِ روی تخت بردارم که کثیف است. همه با هم حرف می زدند و من حوصله ام سر می رفت؛ چند بار هم آمدم حرف بزنم که زیاد به من توجهی نکردند.</p>
<p><br />
بعد که خواستیم برویم، بابام ازم پرسید که جیش دارم یا نه. من هر چی فکر کردم که بگویم آره یا بگویم نه تا لجش دربیاید، چیزی به فکرم نرسید پس رفتم جیش کنم تا خودم راحتتر باشم. قبلش بابایم پاچه های شلوارم را داد بالا و گفت خیلی مواظب باشم تا به در و دیوار مالیده نشوم چون این جور جاها خیلی&nbsp; خیلی کثیف است. بعد هم یک جوری شانه های من را محکم گرفت و برد توی دستشویی که من اصلا نتوانستم خودم را به جایی بمالم و کفرش را دربیاورم. کفر بابا را درآوردن یعنی یک جوری عصبانی اش کنیم که شروع کند به سیبیلهایش را جویدن و نگاه های چپ چپ کردن و بگوید &laquo;دیگه داری کفر من را درمی آوری... می زنم لهت می کنم ها!&raquo; فقط یک کمی دستم را به در و دیوار توالت مالیدم که بابا ندید و اصلا هم کفرش درنیامد. وقتی خواستیم برویم سوار ماشین بشویم من به بابا گفتم که دستم به توالت مالیده شده؛ اما باز هم بابا کفرش درنیامد و گفت &laquo;اشکالی ندارد... الان می رویم با آب و صابون می شوریم.&raquo; اما من گفتم که نمی آیم. بابایم کمی عصبانی شد ولی گفت &laquo;اشکالی ندارد نیا&raquo; و رفت یک بطری آب با یک صابون آورد و گفت همینجا دستهایت را بشور.</p>
<p><br />
دیگر داشت کفر من به جای بابام در می آمد چون مال او در نمی آمد. اما یک فکری به کله ام رسید و گفتم: &laquo;اصلا خودم دستهایم را می شورم.&raquo; بابام هم تکیه داد به ماشین و گفت &laquo;بشور ببینم&raquo;. آنوقت من شروع کردم به لیسیدین دستهایم و گفتم&nbsp; &laquo;اینجوری می شه؟&raquo; و بعد به بابام نگاه کردم ببینم شده، که دیدم بدجوری شده. البته کفری!<br />
اول هیچی نگفت. بعد یک دفعه ای قرمز شد و داد زد &laquo;چیکار کردی کثافت؟&raquo; و بطری آب را برداشت و دوید طرف من. من هم رفتم پشت مامانم که داشت با خاله ام درباره اینکه بابای من با من بد اخلاق و خشن هست حرف می زد. بعد هم زدم زیر گریه و هر کار که بابام کرد که توی دهنم را بشورد نگذاشتم. خیلی کفرش درآمده بود و تو هم نمی رفت. آخرش همه سوار ماشین&zwnj;ها شدیم و راه افتادیم. توی راه هم هر بار که از آینه&not;ی ماشین به من نگاه می کرد، من زبانم را در می آوردم و بابا سیبیلهایش را می خورد. خیلی خوش گذشت تا شمال.</p>
<p><br />
آنجا رفتیم ویلای دایی سعید و سه روز ماندیم. آنجا هم خیلی خوش گذشت و من که کار جدید یاد گرفته بودم، هر بار که می دیدم بابایم دارد با دیگران حرف می زند و کسی به من توجه نمی کند دستم را می مالیدم به زمین یا باغچه و بعد لیس می زدم و بعد او خیلی عصبانی می شد و همه به من توجه می کردند و خیلی خوب بود. البته بعد از چند بار،&nbsp; بابا مثلا می خواست مثل مامان خودش را بی خیال نشان بدهد و می گفت &laquo;به درک... مریض می شوی&raquo; اما من می دانستم که دارد کفرش تویش در می آید. یعنی کفرش در می آید ولی به قول مامانی توی خودش می ریزد. تا قبل از آن اینطور وقت&zwnj;ها سرم را می&zwnj;کوبیدم زمین و هنوز به شماره&zwnj;ی ده نرسیده&zwnj;بودم که یک نفر به من توجه می&zwnj;کرد. آن هم کاری خوبی بود ولی بدی&zwnj;اش این بود که کله&zwnj;ی آدم درد می&zwnj;گرفت. اما این دست لیسیدن هیچ دردی هم نداشت.</p>
<p><br />
همینجوری شمال خوش می&zwnj;گذشت تا شب آخری که می&zwnj;خواستیم فردایش بیاییم تهران. مامان و بابا از ظهر گفته&zwnj;بودند که باید شب زود بخوابیم تا فردا صبح زود راه بیفتیم تا توی ترافیک نرویم. به یک عالمه ماشین که مثل کمد اسباب&zwnj;بازی من درهم و برهم باشند می&zwnj;گویند ترافیک و هیچکس هم دوستش ندارد اما نمی&zwnj;دانم چرا همه تا می&zwnj;بینند یک جایی ترافیک هست می&zwnj;روند تویش. البته ترافیک بعضی وقت&zwnj;ها خوب است مثلا آن وقت&zwnj;هایی که آدم دوست ندارد برگردد به خانه&zwnj;شان. به همین خاطر من تصمیم گرفته&zwnj;بودم که شب خیلی خیلی دیر بخوابم و آتیش بسوزانم تا همه فردا دیر از خواب بیدار بشوند . البته من همیجوری&zwnj;اش هم شب&zwnj;ها دیر می&zwnj;خوابم و آنقدر حرف می&zwnj;زنم که بابایم بالش را می&zwnj;گذارد روی سرش و داد می&zwnj;زند &laquo;سر جدتان یکی این بچه را ساکتش کند.&raquo; اما وقتی که بخواهم آتیش هم بسوزانم دیگر یک چیز دیگر است.</p>
<p><br />
ولی وقتی که شب شد یک جوری شدم که نمی&zwnj;توانستم آتیش بسوزانم. یک جوری که انگار توی آفتاب دویده باشم. نه می توانستم بدوم نه حوصله&zwnj;ی حرف زدن داشتم و نه حتی دعوا کردن با مامان بزرگ. همه می&zwnj;گفتند آفرین به سهراب که امشب اینقدر بچه&zwnj;ی خوبی است اما مامانم &zwnj;گفت &laquo;من برای این بچه نگران هستم. من سهراب را می&zwnj;شناسم الان باید آتیش می&zwnj;سوزاند!&raquo; بابایم گفت &laquo;هیچ هم اینطور نیست. چون من با سهراب صحبت کرده&zwnj;ام او بچه&zwnj;ی خوبی شده و امشب هم می&zwnj;آید بغل من زود می&zwnj;خوابد.&raquo;<br />
اصلا اصلا هم اینطور نبود. به همین خاطر من هم خیلی عصبانی شدم و داد زدم &laquo;ای بابای دروغگو. دوستت ندارم&raquo; و گریه کردم رفتم اتاق خاله مینا و عمو مرتضایم. چون خیلی خوابم می&zwnj;آمد و اگر پیش بابا و مامانم خوابم می&zwnj;برد بابایم فکر می&zwnj;کرد به خاطر حرف&zwnj;های او من بچه&zwnj;ی خوبی شده&zwnj;ام!</p>
<p><br />
صبح یک&zwnj;جوری بودم که انگار خیلی خوابم می&zwnj;آید و اصلا هم اشتها نداشتم. من را گذاشتند توی ماشین روی صندلی&zwnj;ام و مامان گفت که غذای من را توی راه می&zwnj;دهد. بابام چند بار از این شوخی&zwnj;های لوس بچه&zwnj;گانه هم با من کرد که من دعوایش کردم و سرش داد زدم. همه&zwnj;اش چشم&zwnj;هایم بسته بود و خواب&zwnj;های جورواجور می&zwnj;دیدم. مثلا خواب می&zwnj;دیدم که با یک اژدهای گنده که هی از دهانش آتش می&zwnj;ریخت دارم می&zwnj;جنگم و او هی به من آتش می&zwnj;ریخت. یک جوری که داشتم می&zwnj;سوختم. آخرش من او را کشتم و خوردمش. اما تا رفت توی شکمم شروع کرد به تکان خوردن و آتیش ریختن. آنقدر تکان خورد و سر و صدا کرد و آتش ریخت که دلم درد گرفت و پیچ خورد. داشتم ناله می&zwnj;کردم که مامانم بیدارم کرد. مامان به بابا گفت: &laquo;این بچه مریضه. پیشانی&zwnj;اش داغه&raquo;</p>
<p><br />
بابام هم دست زد به پیشانی&zwnj;ام و اخم&zwnj;هایش رفت توی هم. بعد با مهربانی گفت &laquo;چی می خواهی سهراب جان؟&raquo;<br />
نگاه کردم دیدم باز جلوی یکی از این رستوران&zwnj;ها هستیم. گفتم &laquo;آب و دستشویی&raquo;<br />
بابا برایم آب گرفت. همه&zwnj;اش را خوردم تا اژدها را خاموش کنم. بعد آمدم با مامان بروم دستشویی تا بفرستمش پیش سوسک&zwnj;ها. اما اژدهاهه که انگار خیلی عصبانی شده&zwnj;بود همه&zwnj;آبها را یکراست فرستاد توی شلوار خودم! خیلی بدبو بود و من زدم زیر گریه، اما بابا و مامانم گفتند که اشکالی ندارد. داشتند تمیزم می&zwnj;کردند که باز خوابم برد. <br />
اژدها گفت: &laquo;حالا دیگر روی سر من آب می&zwnj;ریزی بچه! فکر کردی من از آن اژدهاهای مردنیِ توی فیلم&zwnj;ها هستم؟&raquo;<br />
من گفتم: &laquo;حرف نزن تفو! می&zwnj;کشمت.&raquo;<br />
اژدها گفت: &laquo;حرف زشت؟ اگر به بابایت نگفتم!&raquo;<br />
گفتم: &laquo;بابایم نگفته بود که به اژدهاها تفو نگویم. فقط گفته بود به مامان بزرگ نگویم.&raquo;<br />
اژدها گفت: &laquo;ولی نگفته بود که به اژدهاها هم تفو بگویی. گفته بود؟&raquo;<br />
من عصبانی شدم و داد زدم &laquo;خفه شو تفوی بی عقل! زود از توی شکمم بیا بیرون.&raquo;<br />
اژدها هم شروع کرد به ورجه وورجه کردن و داد زد &laquo;الان می&zwnj;آیم پدرت را در می آورم.&raquo;<br />
و پق!<br />
یک بادی خورد به صورتم. بیدار شدم ولی حال نداشتم چشمهایم را باز کنم. شنیدم آن دور دورها که مامانم به بابایم می&zwnj;گفت که پنجره را بکشد بالا که من سرما نخورم و بابایم می&zwnj;گفت که در این صورت خودش خفه می&zwnj;شود.</p>
<p><br />
باز دوباره با اژدها دعوایم شد و این دفعه باد شدیدتری به صورتم خورد. صدای مامان از ته یک چاهی می&zwnj;آمد که می&zwnj;گفت &quot;بیروی&zwnj;روی&quot; من شدید است. چند بار همیجوری هی دعوا کردیم. آخرین بار توانستم یک کم چشم&zwnj;هایم را باز کنم و دیدم که مامان و بابایم هردو سرشان را مثل بچه&zwnj;های بد از پنجره گرفته&zwnj;اند بیرون!<br />
تا شب همینجور هی خواب می دیدم و فقط بعضی وقت&zwnj;ها می&zwnj;شنیدم که مامان و بابا و خاله و عمو مرتضی و مامانی و مامان بزرگ درباره من حرف می&zwnj;زنند که تب کرده&zwnj;ام. یک بار هم چشمم را باز کردم و دکتر انجیدنی را دیدم که دوست بابایم است. بعد دادند یک چیزهایی را خوردم که خیلی زیاد و بدمزه بودند.</p>
<p><br />
این بار اژدها گفت: &laquo;ها ها ها... می&zwnj;بنم که خیلی گرمت شده!&raquo;<br />
گفتم: &laquo;آره... دارم آتیش می&zwnj;گیرم. تو خیلی بدی.&raquo;<br />
گفت: &laquo;پس چی... فکر کردی. به من می&zwnj;گویند اژدها. حالا تو توی چنگ منی بیچاره.&raquo; بعد باز شروع کرد به آتش زدن دل من.<br />
دیر داشتم می&zwnj;افتادم گفتم: &laquo;ولی مامان و بابایم نجاتم می&zwnj;دهند.&raquo;<br />
گفت: &laquo;هو ها ها... به همین خیال باش!&raquo; و من را هل داد توی یک چاه تاریک.<br />
یک دفعه&zwnj;ای یک نفر از توی تاریکی آمد جلوی چشمم و&zwnj;گفت &laquo;سهراب... سهراب... چرا جواب نمی دهی؟&raquo;<br />
نگاهش کردم و خیلی آرام پرسیدم &laquo;تو کی هستی؟&raquo; که یک نفر دیگر که موهایش بلندتر بود زد زیر گریه و گفت &laquo;تشنجش گرفته. سهراب جان. مامان؛ مائیم... جواب بده&raquo; من هم چشم&zwnj;هایم را بستم و فقط احساس کردم که یکی شلوارم را کشید پایین و زنبوری نیشم زد. بعد کم کم خوابم برد و دیگر اژدها را ندیدم.</p>
<p>*****************************************</p>
<p><br />
مامان و بابایم می&zwnj;گفتند که من تب و اسهال گرفته&zwnj;ام و به همین خاطر باید دواهای بد مزه بخورم تا اژدهای توی دلم بمیرد. بدمزه&zwnj;تر از همه&zwnj;ی دواها او آر اس بود که من اصلا نمی&zwnj;خواستم بخورم و آنها می&zwnj;گفتند فقط آن کار اژدها را می&zwnj;سازد. چند بار نصفه&zwnj;شب&zwnj;ها از خواب بیدار شدم و از مامان و بابایم پرسیدم شماها کی هستید، اما آنها گفتند بهتر است لوس&zwnj;بازی درنیاورم و بگیرم بخوابم! تا چند روز اژدها نمی&zwnj;رفت و هی یکدفعه&zwnj;ای پیچ و تاب می&zwnj;خورد و هی شلوارهای من توی حمام تلنبار می&zwnj;شد تا اینکه کم کم زور من زیدتر شد و زور او کمتر شد تا مرد.</p>
<p><br />
مامان و بابایم می&zwnj;گویند که اژدهای اسهال به خاطر اینکه دست&zwnj;های کثیفم را لیسیده&zwnj;&zwnj;بودم توی دل من رفته بوده. من می&zwnj;دانم که دروغ می&zwnj;گویند چون من همیشه قبل از اینکه دست&zwnj;هایم را لیس بزنم خوب نگاه می&zwnj;کردم که خیلی کثیف باشد و هیچوقت توی کثیفی&zwnj;ها اژدها یا تخم آن را ندیده&zwnj;بودم. اما چون او آر اس خیلی خیلی بدمزه است تصمیم گرفتم دیگر دست&zwnj;های کثیفم را لیس نزنم. خب از کجا معلوم شاید راست بگویند. از این مامان و باباها هر چی بگویید برمی&zwnj;آید!<br />
<br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بازی کامپیوتری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/07/post_2.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3061</id>
   
   <published>2008-07-06T14:30:11Z</published>
   <updated>2008-07-11T19:54:38Z</updated>
   
   <summary>یک روز رفتیم خانه آقای برومند. آقای برومند دوست بابا محمودم است که یک پسر به اسم ایلیا دارد که یک مامان دارد که بقیه منیرخانوم صدایش می کنند. ایلیا یک کم از من بزرگتر است و زورش هم یک کمی از من زیادتر است. تا رسیدیم به خانه آقای برومند، مامان و بابایم گفتند که همانجا گوشه پذیرایی با هم بازی کنیم تا مامان و باباها با هم حرف بزنند. یک کم که بازی کردیم ایلیا یکی محکم زد توی گوش من. من به بابایم نگاه کردم و دیدم او یک طوری به ایلیا نگاه می کند که معلوم...</summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>یک روز رفتیم خانه آقای برومند. آقای برومند دوست بابا محمودم است که یک پسر به اسم ایلیا دارد که یک مامان دارد که بقیه منیرخانوم صدایش می کنند. ایلیا یک کم از من بزرگتر است و زورش هم یک کمی از من زیادتر است. تا رسیدیم به خانه آقای برومند، مامان و بابایم گفتند که همانجا گوشه پذیرایی با هم بازی کنیم تا مامان و باباها با هم حرف بزنند.</p>
<p>یک کم که بازی کردیم ایلیا یکی محکم زد توی گوش من. من به بابایم نگاه کردم و دیدم او یک طوری به ایلیا نگاه می کند که معلوم است به چیزهای بدی فکر می کند. آقای برومند هم رفته بود توی آشپزخانه به منیر خانم کمک کند و اگر بابایم ایلیا را از پنجره بیرون می انداخت شاید نمی فهمید. ولی بابایم مهربان است و فقط داد زد &laquo;بچه ها اینقدر وحشی بازی نکنید&raquo; و بعد آرام به مامانم&nbsp;گفت که نباید بگذارد&nbsp;من&nbsp;بچه هایی مثل ایلیا بازی کنم و بهتر است پا شود و من را جمع و جور کند. من هم می دانستم مامانم اصلا به حرف های بابایم گوش نمی دهد و بعد از اینکه بابا سه بار حرف هایش را تکرار کند و مامان اصلا به روی خودش نیاورد، بابا عصبانی می شود و می گوید &laquo;با دیوار حرف زده بودم تا حالا جواب داده بود.&raquo; تقریبا همیشه همینطور است، یعنی اول بابا چندبار حرفش را تکرار می&not;کند بعدش هم در مورد دیوار حرف می&not;زند. فقط یک بار بابا بعدش این حرف را نزد و آن هم آن دفعه بود که سر سفره به مامان گفت &laquo;آب... آب... آب...&raquo; و بعد همانجور که سرفه می کرد و قرمز شده بود دوید به طرف آشپزخانه. بعد مامان همانطور که داشت غذایش را می خورد زیر لب گفت &laquo;دستور می ده!&raquo;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>توی همین فکرها بودم که دیدم ایلیا خم شده. من هم محکم هلش دادم که با سر خورد به زمین و گریه اش بلند شد. مامان ایلیا از توی آشپزخانه گفت &laquo;باز چی شد؟&raquo; که بابایم فوری گفت &laquo;هیچی. بچه اند دارند بازی می کنند.&raquo; بعد یک لبخندی زد و به مامانم گفت که &laquo;لازم نیست جمعش کنی. بالاخره بچه اند دیگر.&raquo; مامان هم همان کاری را کرد که وقتی قرار بود من را جمع بکند، کرده بود. یعنی هیچی و میوه اش را خورد.</p>
<p>اما بابای ایلیا آمد و وقتی دید ایلیا گریه می کند، دستمان را گرفت و برد توی یک اتاقی که یک گوشه اش کامپیوتر بود و گفت بنشینید و با کامپیوتر بازی کنید. آقای برومند از من پرسید &laquo;می دانی این چیه؟&raquo; من گفتم &laquo;بله. این کامپیوتره که مثل تلویزیون می ماند و از صبح تا نصفه شب بابای آدم می نشیند و تویش نگاه می کند و کار می کند.&raquo; آقای برومند خنده ای کرد و گفت &laquo;راست می گویی، ولی کامپیوتر فقط برای کار باباها نیست. می شود باهاش بازی هم کرد.&raquo; بعد یک سی دی گذاشت توی آن کشویی که کنار کامپیوتر هست و من و ایلیا را روی دو تا صندلی نشاند کنار همدیگر. آن وقت یک چیزهای خیلی جالبی آمد توی کامپیوتر که ایلیا می گفت اسم همه شان &laquo;بازی کامپیوتری&raquo; است.</p>
<p>اینقدر جالب بودند که نگو. یکی از بازی ها مثل پازل بود که باید می چیدیم. آن یکی یک فیل داشت که باید نارگیل ها را می گرفت. یکی هم بود که یک ماشینی بود که باید از توی جنگل رد می شد. چندتای دیگر هم بودند. اما بابایم زود آمد توی اتاق و گفت باید برویم. بعد تا چشمش به بازی کامپیوتری افتاد مثل اینکه یک چیز خیلی بدی دیده باشد فوری من را بغل کرد و گفت &laquo;ای وای... داشتی بازی کامپیوتری می کردی؟!... دیدم سه ساعته جیکت در نمی آید.&raquo; <br />
بابایم به بابای ایلیا گفت که این بازی ها برای بچه ها ضرر دارد و تا حالا نگذاشته بوده من با کاپیوتر بازی کنم و اینها آدم بزرگ ها را هم دیوانه می کند چه برسد به بچه ها. بابای ایلیا هم گفت &laquo;حالا که اینطور است اصلا این سی دی را می دهم به سهراب&raquo; و سی دی بازی را از توی کامپیوتر درآورد و داد به من. من اینقدر خوشحال شدم که یک جیغ بلند کشیدم و از بغل بابام پریدم پایین اما بابام انگار خیلی عصبانی شد چون هی داشت به پنجره نگاه می کرد که از آقای برومند کوچکتر بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>من همینطور داشتم دور اتاق می دویدم و خوشحالی می کرد که ایلیا آمد و گفت &laquo;زود باش سی دی ام را بده&raquo; و زود آن را از دست من چنگ زد و فرار کرد. من هم شروع کردم به کتک زدن خودم، چون دیگر ایلیا پشتش به من نبود تا هلش بدهم و فقط زورم به خودم می رسید. آدم خیلی خوب است که خودش را اینجور موقع ها کتک بزند چون همه دلشان به حال آدم می سوزد و اصلا هم این کار مال دخترها نیست. تازه اگر هم آنطور که بابایم می گوید باشد، دخترها خیلی کار خوبی می کنند و آدم باید همیشه کارهای خوب را از دیگران یاد بگیرد.<br />
مامان و بابای ایلیا رفتند دنبالش که بیاید سی دی اش را به من بدهد و هی می گفتند &laquo;سهراب سی دی ات را بر می گرداند&raquo; و مامان بابای من هم هی من را می کشیدند به طرف ماشین و می گفتند &laquo;نه بچه را اذیت نکنید. اشکالی ندارد&raquo; و من هم جیغ می کشیدم &laquo;خیلی اشکال دارد تفوها&raquo;. تا اینکه ایلیا در حالیکه مامان و بابایش نازش می کردند و می گفتند &laquo;ایلیا چه بچه خوب و آقایی است&raquo; آمد با لب و لوچه آویزان سی دی را داد به من و هرچقدر که بابایم می خواست آن را برگرداند آقای برومند نگذاشت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بابام توی ماشین اول یک کم دعوایم کرد که چرا &laquo;غربت بازی&raquo; درآوردم. وقتی من خیلی عصبانی بشوم و فحش بدهم و خودم را بزنم، بابام می گوید غربت بازی درآورده ام. بعد هم گفت که این بازی ها خیلی بد هستند و از من قول گرفت که اصلا شبها با کامپیوتر بازی نکنم. وقتی رسیدیم خانه شب شده بود و بابایم توی پارکینگ گفت &laquo;سهراب قولت یادت نرود&raquo; و دستش را آورد جلو تا با من دست بدهد که من دویدم به طرف پله ها.</p>
<p>وقتی که بابام در اتاق را باز کرد دید که من پشت کامپیوترم و می خواهم سی دی را به آن فرو کنم و اصلا هم غربت بازی در نمی آورم، اما باز هم عصبانی شد و گفت &laquo;چی کار می کنی بچه؟ مگر قرار نبود الان بازی نکنی.&raquo;<br />
مامان که تازه رسیده بود آهسته گفت: &laquo;فایده ندارد محمود. این بچه ذوق دارد، باید برایش راه بیندازیم والا شب خوابش نمی برد.&raquo;<br />
بابا یک کمی فکر کرد و گفت: &laquo;باشد. پس اینقدر با آن ور نرو تا لباسم را عوض کنم.&raquo; بعد زود لباسش را عوض کرد و قبل از اینکه من چیزی را بشکنم آمد و سی دی را گذاشت توی دستگاه اما گفت باید صبر کنیم تا بازی هایش نصب شود. نصب یعنی اینکه یک خط لوس بی عقل تفویی هی توی کامپیوتر از این طرف به آن طرف برود. هنوز خیلی گریه نکرده بودم و سرم را به زمین نکوبیده بودم که بابایم گفت بیا که تمام شد. زودی دویدم و گفتم بلند شود تا من بازی کنم. بابا گفت &laquo;صبر کن تا من یادت بدهم.&raquo; اما من جیغ کشیدم که خودم بلدم. بابام هم بلند شد و گفت &laquo;چه بهتر. فقط یادت باشد که نیم ساعت بیشتر حق نداری بازی کنی&raquo;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>من داشتم بازی می کردم که بابایم آمد و گفت نیم ساعت تمام شده و باید بروم. بعد تا دید من دارم نشانه می روم که سرم را بکوبم روی پارکتها گفت که می توانم تا وقت شام بازی کنم. شام که شد آنقدر با بابا دعوا کردیم که مامان مجبور شد بیاید پای کامپیوتر همانطور که من دارم بازی می کنم بهم غذا بدهد. بعد بابایم را صدا زد و گفت &laquo;بازی بدی هم نیست ها! بامزه است&raquo; بابا هم اخم کرد و همانطور که به صفحه کامپیوتر نگاه می کرد گفت &laquo;این چیزها مغز آدم ها را خراب می کند&raquo; اما کمی بعد آمد جلو و گفت من برای اینکه حلقه را بگیرم باید درست بپرم. آخر من آن موقع یک شیری بودم که باید حلقه ها را می گرفتم واز باغ وحش فرار می کردم. بابا راست می گفت چون بعد از اینکه دکمه ها را فشار داد یک پرش بلندی کرد و حلقه آخری را گرفت. آنوقت یک لبخندی زد و به مامانم گفت &laquo;یاد بگیر خانم&raquo; مامانم هم گفت ایش و با ظرفها رفت طرف آشپزخانه. اما بعد از اینکه بابا از اتاق رفت بیرون، مامان آمد و گفت &laquo;بده ببینم این چطوری می پرد&raquo; آنوقت او هم یک حلقه را گرفت و بعد دوید به طرف رودخانه و از روی پل رد شد.</p>
<p><br />
&laquo;آفرین! می بینم که پیشرفت کردین&raquo; صدای بابام بود که یواشکی آمده بود توی اتاق. مامان هم مثل همیشه دستش را گذاشت روی قلبش و داد زد &laquo;وای ترسیدم!&raquo; آنوقت بابا نشست پشت کامپیوتر و از توی جنگل رد شد. اما دو تا تیر خورد و مامان خندید. بعد مامان گفت &laquo;بده تا یادت بدهم&raquo; و رفت شکارچیه را خورد...!</p>
<p>نصفه شب که از خواب بیدار شدم تا آب بخورم مامان و بابا هنوز همانجا بودند اما شیره به سر کوه رسیده بود!</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حرف زشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/06/post_1.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3054</id>
   
   <published>2008-06-20T22:27:05Z</published>
   <updated>2008-06-20T22:27:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[وقتی بابام آمد خانه مامانی که من و مامانم را ببرد خانه خودمان، مامانم یواشکی بهش گفت که من از صبح یک عالمه &laquo;تفو&raquo; به مامان بزرگ گفته ام. من هم مثل همیشه یک جوری نشان دادم که یعنی انگار حواسم به بازی خودم هست و حرف های آن ها را نمی شنوم اما شنیدم که بابام به مامانم گفت که دوای کار یک پس گردنی است. &laquo;پس گردنی&raquo; یعنی اینکه بابای آدم با کف دست راستش، شترق بزند به پس گردن آدم، یعنی همانجایی که موها تمام می شود. صدایش خوب است ولی دردش خوب نیست. بابام فکر می...]]></summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>وقتی بابام آمد خانه مامانی که من و مامانم را ببرد خانه خودمان، مامانم یواشکی بهش گفت که من از صبح یک عالمه &laquo;تفو&raquo; به مامان بزرگ گفته ام. من هم مثل همیشه یک جوری نشان دادم که یعنی انگار حواسم به بازی خودم هست و حرف های آن ها را نمی شنوم اما شنیدم که بابام به مامانم گفت که دوای کار یک پس گردنی است.<br />
&laquo;پس گردنی&raquo; یعنی اینکه بابای آدم با کف دست راستش، شترق بزند به پس گردن آدم، یعنی همانجایی که موها تمام می شود. صدایش خوب است ولی دردش خوب نیست. بابام فکر می کند اگر روزی دوبار به من پس گردنی بزند خیلی از مشکلات من حل می شود؛ اما من می دانم که او می خواهد با این کار مشکلات خودش را حل کند! مامانم هم آن روز، همانجور که یواش حرف می زد تا من نشنوم، بابام را دعوا کرد و گفت به جای این کارها به فکر راه حل های بهتری باشد.</p>
<p>بابام هم گفت که تا به حال همه کار کرده ولی فایده ای نداشته. فکر کنم بابام راست می گفت چون از جایزه خریدن تا کتک زدن و از خواهش تا زندانی کردن در حمام، هر کاری که فکرش را بکنید کرده بود که عادت حرف زشت زدن به مامان بزرگ از سر من بیفتد. &laquo;حرف زشت&raquo; یعنی اینکه آدم وقتی عصبانی می شود به یک نفر بگوید &laquo;کم عقلِ بی تربیتِ تفو!&raquo; یا وقتی که خیلی عصبانی می شود سر همه داد بکشد و بگوید &laquo;کم عقل های بی تربیت تفو!&raquo;. من &laquo;کم عقل&raquo; را از مامانم و &laquo;بی تربیت&raquo; را از مامانی ام یاد گرفته ام و &laquo;تفو&raquo; را از خودم درآورده ام. مامان بزرگ که مامانِ مامانی است هیچوقت حرف زشت نمی زند ولی خیلی آدم را عصبانی می کند. بابام هم به جای این حرفها پس گردنی را ترجیح می دهد یا می گوید &laquo;سهراب می آیم همچین می زنمت که مثل خر عر بزنی ها!&raquo; که به نظر من خیلی حرف زشتی است.</p>
<p>مامان همانجور یواشکی که من نمی شنیدم به بابام گفت که بهتر است تنهایی من را ببرد بیرون و باهام حرف بزند که حرف زشت نزنم. بابام یک کم مِن و مِن کرد و گفت که کار دارد ولی مامانم دعوایش کرد و گفت که همه زندگی اش شده کار و باید به زن و بچه اش بیشتر برسد و این که نشد زندگی. وسط های حرفهای مامان بود که بابا یک هوف بلند کشید و گفت &laquo;سهراب راه بیفت برویم تاب و سرسره.&raquo; من هم که از قبل می دانستم بابام یک هوف بلند می کشد از توی راه پله داد زدم &laquo;من آماده ام!&raquo;</p>
<p>&laquo;تاب سرسره&raquo; یک جایی است که وسط میدان سلماس است. میدان سلماس دو تا کوچه با خانه مامانی فاصله دارد و تا آدم تی تاپش را بخورد می رسد به آنجا. مامان و بابا به اینقدر راه می گویند 5 دقیقه. ما که از در خانه مامانی آمدیم بیرون بابا شروع کرد به نصیحت کردن من و گفت که &laquo;بچه آدم باید مودب باشد و آدم نباید حرف زشت بزند و اگر هم عصبانی شدیم باز هم نباید حرف زشت بزنیم.&raquo; من پرسیدم &laquo;پس باید چکار بکنیم؟&raquo;&nbsp; <br />
بابا گفت: &laquo;باید وقتی که عصبانی می شویم چند تا نفس عمیق بکشیم و بعد، با ادب و تربیت به کسی که ما را عصبانی کرده بگوییم که دیگر آن کار را نکند.&raquo;</p>
<p>بعد شروع کرد به نفسش را تو دادن که یک دفعه با صدای یک بوق از جا پرید. پشت سرمان یک موتور بود که داشت بوق می زد که کنار برویم تا رد شود. ما توی پیاده رو بودیم و نمی دانستیم که کجا برویم تا آقای موتوری رد بشود. این بود که رفتیم روی پله جلوی در یک خانه ای و به هم چسبیدیم تا موتور رد بشود. فکر کنم بابایم عصبانی شده بود چون چند تا نفس عمیق تند کشید، اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که دیدیم باز همان موتوری دارد از روبرویمان می آید و داد می زند &laquo;نفتی نشی.&raquo; بابایم این بار وقتی که آقای موتوری نزدیک شد به او مودبانه گفت که پیاده رو جای موتور سواری نیست و آن آقا هم گفت &laquo;برو ببینیم بابا دلت خوشه&raquo; و گاز را گرفت و رفت. به بابایم که نگاه کردم قرمز شده بود و داشت زیر لبش چیزی می گفت. <br />
چند قدم جلوتر مجبور شدیم برویم توی خیابان چون یک ماشین طوری توی پیاده رو پارک کرده بود که من هم نمی توانستم از پیاده رو رد شوم چه برسد به بابا و آقای موتوری نفتی که دور زده بود. تا رفتیم توی خیابان یک ماشین گنده که خیلی تند می راند یک بوق محکم جلوی ما زد و رفت. آن ماشین آنقدر گنده بود و تند می رفت و به ما نزدیک بود که کم مانده بود من و بابام هر دو بخوریم زمین؛ اما نخوردیم و فوری دویدم به پیاده رو. من دلم می خواست بلد داد بزنم &laquo;کم عقلِ بی تربیتِ تفو!&raquo; اما به خاطر بابا و تاب و سرسره هیچی نگفتم. بابایم هم هیچ حرف زشتی نزد اما زیر لبش یک چیزهایی درباره خواهر آنها و گاری گفت.</p>
<p>من نمی دانم این ماجرای خواهر سوار گاری کردن چیست اما همینقدر فهمیده ام که بابام وقتی خیلی عصبانی می شود به جای اینکه حرف زشت بزند خواهر دیگران را سواری گاری می کند و مامانم هم انگار خیلی از اینکه بابام با کسی سوار گاری بشود بدش می آید؛ چون هر وقت این حرفها را از بابام می شوند یک عالمه دعوایش می کند.</p>
<p>چند قدم جلوتر خیس شدیم و وقتی به آسمان نگاه کردیم به جای ابر، یک کولر گنده کثیف دیدیم. من که خوشم آمد ولی بابام شروع کرد به جویدن سیبیلهایش و باز داشت با خودش در مورد سوار گاری کردنِ مامان و خواهر چند نفر حرف می زد. . وقتی بابام سیبیلهایش را می جود یعنی خیلی عصبانی شده است. <br />
من خواستم بابا را خوشحال کنم و به همین خاطر شروع کردم به تکرار کردنِ حرف هایی که همیشه به من می زند تا بفهمد که چقدر خوب گوش کرده ام. گفتم: &laquo;بچه آدم باید مودب باشد و هیچ وقت حرف زشت نزند و تربیت خانوادگی داشته باشد.&raquo;</p>
<p>این بابای من واقعا آدم عجیبی است چون تا من این حرف های خوب را که خودش صدبار به من گفته، زدم عصبانی شد و یک عالمه دعوایم کرد و گفت دیگر لازم نکرده منِ نیم وجبی برایش از این حرف ها بزنم. <br />
من هم زدم زیر گریه و خودم را انداختم روی زمین و گفتم به مامانم می گویم که چقدر با من نامهربان بوده. بابام هم زودی بلندم کرد تا زیر یک موتوری دیگر که داشت توی پیاده رو می راند، نروم و همینجور که من توی بغلش بودم و گریه می کردم، دوان دوان من را برگرداند به خانه مامانی.</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مامان بزرگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sohrab.debsh.com/2008/06/post.html" />
   <id>tag:sohrab.debsh.com,2008://105.3050</id>
   
   <published>2008-06-17T05:47:01Z</published>
   <updated>2008-06-17T06:29:41Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اسم من سهراب هست. من چهار سال دارم و یک بابا و یک مامان به اسم بابا محمود و مامان پریسا دارم و مامانی را بیشتر از همه دوست دارم. &laquo;مامانی&raquo; اسم مامانِ مامانم است. بابای مامانم هم خیلی خوب بود. من به او &laquo;بابایی&raquo; می گفتم و پارسال مرد. مامانی می گوید بابایی رفته پیش خدا و من خودم دیدم که بابایی را توی بهشت زهرا زیر خاک کردند. معلوم می شود که خدا یک جایی زیر بهشت زهرا است. بهشت زهرا خیلی جای خوبی هست. آدم یک عالمه می دود و میوه و شیرینی و آبمیوه هم زیاد...]]></summary>
   <author>
      <name>محمود فرجامي</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://sohrab.debsh.com/">
      <![CDATA[<p>اسم من سهراب هست. من چهار سال دارم و یک بابا و یک مامان به اسم بابا محمود و مامان پریسا دارم و مامانی را بیشتر از همه دوست دارم. &laquo;مامانی&raquo; اسم مامانِ مامانم است. بابای مامانم هم خیلی خوب بود. من به او &laquo;بابایی&raquo; می گفتم و پارسال مرد. مامانی می گوید بابایی رفته پیش خدا و من خودم دیدم که بابایی را توی بهشت زهرا زیر خاک کردند. معلوم می شود که خدا یک جایی زیر بهشت زهرا است. بهشت زهرا خیلی جای خوبی هست. آدم یک عالمه می دود و میوه و شیرینی و آبمیوه هم زیاد هست. اگر بابا محمود و مامان پریسا نباشند که هی بگویند بچه ندو و اینقدر شیطونی نکن، بهشت زهرا حرف ندارد. بی خود نیست که خدا آنجا مانده است!</p>
<p>من را هر روز می برند پیش مامانی تا شب. بعضی وقتها شبها هم همانجا می مانم، چون مامانی خیلی ماه است. تنها بدی مامانی این است که یک مامانِ خیلی پیر دارد که اسمش مامان بزرگ است. البته خودش می گوید که اسمش رقیه است، اما من می دانم که دروغ می گوید، چون همه بهش می گویند مامان بزرگ. مامان بزرگ با مامانی زندگی می کند و آنقدر بد است که من را تا حالا یک عالمه به خاطر او دعوا کرده اند و حتی بابایم توی حمام زندانی ام هم کرده است.<br />
بابا محمود می گوید من نباید روزی ده بار از مامان بزرگ بپرسم &laquo;پس تو کی می میری؟&raquo; ولی من می پرسم چون فکر می کنم مامان بزرگ خیلی پیر شده و حتما یادش رفته که بمیرد. اگر او بمیرد مامانی مال خودِ خودِ من می شود. البته مهسا دختر دایی بهروزم هم هست، ولی او در مشهد زندگی می کند و زیاد خطر ندارد. مامان بزرگ خودش که انگار از این سوال من زیاد ناراحت نمی شود چون فقط می گوید &laquo;هر وقت خدا بخواهد&raquo; ولی بابایم که می گوید خیلی مامان بزرگ را دوست دارد خیلی عصبانی می شود.<br />
چند روز پیش با تفنگ اسباب بازی ام می خواستم به خدا کمک کنم و مامان بزرگ را بکشم که مامانم دعوایم کرد و گفت اگر یک بار دیگر بخواهم با تفنگم مامان بزرگ را بکشم به بابا می گوید تا من را دعوا کند. بعدش هم گفت که تفنگ اسباب بازی هیچ کس را نمی کشد. من هم رفتم یک گوشه و آهسته با خودم نقشه کشیدم. یک دفعه خنده مامان و مامانی بلند شد. شب هم مامان آهسته، یعنی یک جوری که مثلا من نشنوم، داشت برای بابا می گفت که &laquo;سهراب گفت بالاخره من بزرگ می شوم و با یک گلوله واقعی این مامان بزرگ را می کشم!&raquo; بابا هم زد زیر خنده. فکر کنم آنها هم مامان بزرگ را دوست ندارند!&nbsp;<br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
