« اعتیاد | Main | کمک »

ازدواج

طوبا و مینا دخترعموهای من هستند. اینها از من کوچکترند یعنی مامان هایشان بعد از اینکه مامانم من را به دنیا آورده آنها را به دنیا آورده. مینا چند روز از طوبا بزرگتر است، یعنی مامانش توی بیمارستان او را زودتر از مامان طوبی به دنیا آورده. خودشان اینجوری می گویند والا من که یادم نمی آید چون فقط یک سال از آنها بزرگتر هستم. حتما خودشان یادشان هست. مامانم بی خود نمی گوید که کله دخترها از کله پسرها بیشتر کار می کند!
طوبا مثل بابایش قد بلند است و زورش هم زیاد هست. اگر بدود و خودش را به بچه ای بزند آن بچه پرت می شود آن طرف. تازه چیزها را هم محکم پرت می کند. هر شب مامان و بابایش به خاطر این کار او را دعوا می کند و او هر روز صبح به همه قول می دهد که دیگر "پرتی" نکند.
مینا از همه کوچولوتر است ولی همه بهش می گویند خانم بزرگ. همیشه کیف دستش می گیرد، رژهای مامانش را به لبش می مالد و کفش های پاشنه دار می پوشد و هی می گوید "سهراب تو منو دوست داری؟" مینا اصلا خودش را مثل طوبا محکم به شکم آدم نمی زند. ولی بعضی وقت‌ها که رد می‌شود یک نیشگون های ناجوری از آدم می گیرد که دردش از اینکه طوبا آدم را بزند به دیوار هم بدتر است.
یک بار من با بابا محمودم مجردی رفتیم مشهد. "مجردی" یعنی اینکه مامانم با ما نبود. مامان مانده بود پیش مامانش که خیلی مریض است. خلاصه ما صبح رسیدیم مشهد و مثل همیشه رفتیم خانه‌ی آقاجون. این آقاجون بابای بابای من است که خیلی مهربان است و هزارتا قصه بلد است. طبقه‌ی بالای خانه‌ی آقاجون طوبی با مامان بابایش زندگی می‌کند. اولش که رسیدیم طوبی خواب بود و بعدش هم که بیدار شد گفت می‌خواهد برود مهدکودک. من خیلی ناراحت شدم اما اصلا گریه نکردم و توی دلم گفتم "خب برو کی جلوتو گرفته که بیای بازی کنیم و اسباب بازی‌هات رو ببینم!"


وقتی که طوبی با مامانش رفت، به "مامان جون" گفتم زنگ بزند که مینا بیاید. مامان جون، مامانِ بابایم و زن آقاجونه و همه به حرفش گوش می‌کنند بجز طوبی که اگر لج کند به حرف بابایش هم گوش نمی کند. مامان جون تلفن زد به مینا و او هم زودی با مامانش آمد. آنها هم خانه‌شان نزدیک خانه‌ی آقاجون اینهاست. اما تا آمدند یک چیزی دیدم که دیگر داشت واقعَنی اشکم درمی‌آمد: مینا هم روپوش و کیف مهد کودک داشت!
بابایم همیشه می‌گوید مرد گریه نمی‌کند. اما هرکسی جای من بود و می‌دید دختر عموهاش به جای اینکه باهاش بازی کنند دارند می‌روند مهدکودک گریه می‌کرد. خوب شد من خودم را به زمین انداختم و همه فهمیدند که به خاطر آنها گریه نمی‌کنم!


قرار شد من با مینا بروم مهدشان. وقتی داشتیم آماده می‌شدیم که برویم، مامانِ مینا برای مامان جون تعریف کرد که دم در خانه، مینا به مامانش گفته "از اینکه می‌خوام سهراب رو ببینم دلم داره می‌لرزه!" بعد هر دوتایی خندیدند و گفتند امان از دست بچه‌های امروزی. من که نفهمیدم خنده‌اش کجا بود چون من هم هربار مینا را می خواهم ببینم دلم می‌لرزد؛ این مینا یکهوئکی یک ویشگون‌هایی می‌گیرد که نپرس! ولی نفهمیدم مینا دیگر چرا وقتی می خواهد من را ببیند دلش می‌لرزیده؟ من که ویشگون نمی‌گیرم!
مامان مینا هر دوی ما را برد مهدکودک. بعد برای معلم مینا و طوبی گفت که من میهمان آنها هستم و از تهران آمده‌ام. او هم دست من را گرفت و برد توی کلاس. بعد به مینا و طوبی گفت که من را به بچه‌ها معرفی کنند.
طوبی زودی گفت: "این سهرابه... شوهر من!"
خانم معلم زد زیر خنده. من هم خجالت کشیدم. مینا گفت" دروغ میگه... شوهر منه!"
طوبی گفت" خودت دروغ می‌گی!" و آمد طرف مینا که خانم معلم دستش را گرفت. آنوقت مینا آمد دست من را گرفت و باز گفت: "سهراب تو منو دوست داری؟"
خانم معلم باز زد زیر خنده. من هم باز خجالت کشیدم و دویدم بیرون از کلاس پیش مامان مینا که می‌خواست برود خرید و بعد برود پیش مامان جون. هنوز داشت صدای جیغ و داد و کتک‌کاری مینا و طوبی می‌آمد که مامان مینا من را برد بیرون.


ظهر که همه آمده بودند خانه‌ی آقاجان همه از همین حرفها می زدند. آقاجان هی از من می‌پرسید که دلم می‌خواهد با کدام‌یکی از دخترها عروسی کنم و من هی اخم‌هایم را می‌کردم توی هم و جواب می دادم هیچ‌کدام! آقاجان هم می‌گفت "ای مردک بی‌عرضه! حیفت نمی‌آد؟"
تازه مامان طوبی تعریف کرد که چند وقت پیش طوبی ازش پرسیده "مامان تو چقدر پول دادی که بابا باهات عروسی کرد؟" مامانش هم گفته " این حرفا چیه؟ تازه اون پول داد نه من." اما طوبی هی گفته "مامان راستشو بگو چقدر پول دادی؟" تا اینکه حوصله‌ی مامان طوبی سر می‌رود و می‌گوید "هزار تومان. حالا چرا این را می‌پرسی؟" طوبی هم می‌گوید "برای اینکه من هم هزار تومان پول جمع کنم بدهم به سهراب که بیاد با من عروسی کنه!"
و از این حرف‌ها.

 

بعد از ظهر که من و طوبی و مینا رفتیم توی یک اتاقی که تنهایی بازی کنیم من به آنها گفتم: "بچه‌ها این حرفای لوس چیه که هی می‌زنین؟"
مینا گفت: "من کی حرف لوس زدم؟"
طوبی گفت: "اصلن اصلن هم نمی‌دم عروسکمو که هیشکی بازی کنه. لوس هم خودتی."
من گفتم: "این را نمی‌گم که. عروسی و این چیزها رو می‌گم."
مینا خیلی خوشش آمد. خندید و خودش را ناز کرد و گفت: "خب ازدواج می‌کنیم. کجاش لوسه؟"
طوبی عروسکش را پرت کرد آن طرف و داد زد: "تو میشی شوهر، منم میشم عروس. هیچم لوس نیست."
من که اصلا از اینکه طوبی آمده بود طرفم نترسیده بودم گفتم: "باباجون شماها بچه‌این. عروسی که بچه بازی نیست."
طوبی گفت: "کی گفته بچه بازیه؟ تور سفید می‌خریم با یک ماشین و یک خانه. همه رو هم دعوت می کنیم و منم می‌رقصم..."
مینا گفت: "رژ می‌زنم. لباس خوشگل می‌پوشم با کفش‌های پاشنه بلند. همدیگه رو ماچ می‌کنیم. تو هم کت و شلوار با کروات باید بزنی. مثل وقتی که دائیم داماد شده بود."
گفتم: "باباجان چرا نمی‌فهمین. ما هنوز کوچیکیم که عروسی کنیم. اینا مال وقتیه که قَدِ ما یک عالمه بشه."
طوبی گفت: "اشکالی نداره. من میام خونه‌ی شما غذا می خوریم بزرگ می‌شیم."
مینا گفت: "نه سهراب. تو بیا خونه‌ی ما که با هم بزرگ بشیم و عروسی کنیم."
من گفتم: "ای بابا چرا الکی حرف می‌زنین. نمی‌شه. تازه من فقط یک زن می تونم بگیرم. دو تا که نمیشه."


طوبی گفت: "خب من که فقط یکی ام!" بعدش هم لودر پلاستیکی‌اش را یک‌جوری برداشت که همه فهمیدیم اگر مینا بخواهد حرف بدی بزند، آن را پرتی می‌کند به مینا. مینا هم هیچی نگفت ولی همینجوری که داشت آروم ٱروم برای خودش هق هق می‌کرد و آب دماغش را می‌کشید بالا؛ گفت: "خب چی میشه منم باشم؟"
طوبی گفت: "نمیشه!"
مینا گفت: "چرا نمی‌شه؟"
طوبی لودر را آورد بالا. مینا گریه‌کنان رفت آن طرف اتاق و گفت: "قول می‌دم دختر خوبی باشم. تازه اون ماشین گنده‌هه رو هم می‌دم که مال خود خودت باشه."
لودر توی دست طوبی آمد پایین. پرسید: "اون ماشین زرده؟ مال خود خودم؟"
مینا گفت: "آره."
طوبی گفت: "پس اشکالی نداره. دوتایی باهاش ازدواج می کنیم!"
من گفتم: "چی چی رو اشکالی نداره. من دو تا زن نمی خوام. اصلا زن نمی خوام." اما تا طوبی لودر را آورد بالا گفتم: "یعنی... شماها باید قول بدید که با هم دعوا نکنید."
مینا دستش رو آورد بالا و گفت: "قول می‌دم. قول می‌دم. تو هم قول بده طوبی. ماشین زرده..."
طوبی هم لودر را پرت کرد گوشه‌ی اتاق و دستش را آورد بالا و گفت: "قولِ قول. ولی فقط باید ظرفا رو بشوری مینا ها!"
مینا گفت: "باشه. پس من برم به مامانم بگم." و راه افتاد. اما همین‌که از کنار طوبی رد شد، گریه‌ی طوبی رفت هوا و همانجوری که باسنش را گرفته بود، روی زمین ول شد. مینا آمد بدود که پایش به فرش گرفت و او هم افتاد زمین و زد زیر گریه. طوبی پرید روی مینا و موهایش را چنگ زد. مینا هم دست او را گاز گرفت. من رفتم جلو و گفتم: "بچه ها دعوا نکنید وگرنه عروسی بی عروسی!" که طوبی گفت "خفه شو!" و یقه‌ی من را چسبید. من آمدم بزنم توی گوشش که دستم خورد به صورت مینا. جیغ مینا بلند تر شد و یک چیزی مثل زنبور پشت دستم را نیش زد. من با لگد زدم توی شکم طوبی و او هم با یکی از عروسک‌های سفتش زد توی سرم...


×××××××××××


به قول مامان جون اگر از هم سوایمان نکرده بودند، همدیگر را می‌کشتیم. دست کم طوبی و مینا که من را می‌کشتند! شب بابایم برایمان بستنی خرید و از ما قول گرفت که از این به بعد ازدواج بازی نکنیم. بابایم می‌گوید این بازی از بازی کامپیوتری هم خطرناکتر است!