اعتیاد
من معتاد شدم. یعنی بابا محمودم گفت که من معتاد شدهام چون هر جا که باشم همهی حواسم به این است که کی بروم پای کامپیوتر تا بازی کنم. وقتی هم که باید از پای کامپیوتر بلند شوم داد و فریاد و گریه راه می اندازم. صبحها هم که از خواب پا میشوم به جای سلام می گویم من رفتم کامپیوتر بازی!
بابا محمودم گفت کسی که اینجوری باشد یعنی معتاد شده و باید ترکش داد. من گفتم یعنی چی؟ بابا گفت یعنی اینکه از امروز حق بازی کردن با کامپیوتر را نداری. تا این را شنیدم آنقدر گریه کردم و جیغ کشیدن و موهایم را کندم و سرم را به زمین کوبیدم که مامانم به بابام دستور داد که اجازه بدهد من بازی کنم.
بابا گفت: «ولی این را که همین الان از پای کامپیوتر بلند کردیم. حتی اگر قرار باشد ترک هم نکند دست کم یکی دو ساعت نباید پای آن بنشیند. چشم و اعصابش ضعیف میشود اینجوری.»
مامان از توی آشپزخانه گفت: «حالا میبینی که بچه مثل ابر بهار اشک می ریزد. نظریههای تربیت بچهات را بگذار برای بعد.»
این مامان من خیلی ماه است. روزی پنج بار من مثل ابر بهار گریه اشک میریزم و مامانم دو سه بار به بابایم همین حرف را میزند و بابا سبیلهایش را از عصبانیت میجود و همان کاری که من خواستهام را انجام می دهد. بقیه وقتها بابام نیست و مامانم دعوایم میکند که اینقدر لوس نباشم، اما زودی قول میدهد که اگر ساکت بشوم و مثل ابر بهار اشک نریزم، برایم خوراکی یا اسباب بازی یا سیدی میخرد. ابر بهار خیلی به درد میخورد!
اما بابایم آن شب لج کرد و گفت «اصلا خودم با کامپیوتر کار دارم.» بعد از روی من که داشتم سرم را به زمین میکوبیدم رد شد و رفت توی آن اتاق پشت کامپیوتر نشست. مامان هم از توی آشپزخانه نیامد بیرون که دلش برایم بسوزد. کلهام هم داشت کم کم لُق-لُق صدا می کرد؛ این بود که خودم را به سکسکه انداختم و دویدم توی آشپزخانه و گفتم «آی نفسم از گریه گرفت... دارم خفه میشوم... آب.»
بعد از اینکه آب را خوردم مامانم بغلم کرد و برد پیش بابایم. تا مامان خواست حرفی بزند بابا با عصبانیت گفت: «آسمان هم به زمین بیاید من از اینجا بلند نمیشوم.» بعد هم یک نگاه وحشتناکی به ما انداخت که حتی من که از شیر جنگل و هیولا هم نمیترسم، ترسیدم ولی مامان مثل همیشه نترسید. بعد همانطور که میگفت «من نمی دانم از دست شما دو تا بچه چه کار کنم.» من را برد و همچین کوباند توی بغل بابا که هر سه تا دردمان گرفت: من و بابا و صندلی!
اینطور وقتها بابا به یک بهانهای یک پسگردنی و یک اردنگی به من میزند. یکی برای خودم و یکی برای مامان! این بود که من هیچی نگفتم و مثل یک بچهی خوب همانجا نشستم و یه صفحهی کامپیوتر نگاه کردم که بابا داشت با موس تویش یک کارهایی میکرد. یک کم که گذشت بابا مهربان شد و گفت «چیه؟ ساکتی...»
من گفتم «دارم به بازیت نگاه میکنم.»
بابا گفت «ولی من که بازی نمیکنم.»
گفتم «پس چه کار می کنی؟»
گفت «دارم کار میکنم»
گفتم « چی کار؟ برام بگو.»
بابا گفت «ولی تو که نمیفهمی.»
من گفتم «خب حالا بگو. شاید فهمیدم و من هم برایت کار کردم.»
بابا هم خندید و بعدش همانطوری که داشت کارهایش را میکرد شروع کرد با من به حرف زدن. من هم مثل یک بچه خوب با دقت به کامپیوتر نگاه می کردم و به حرفهایش گوش میدادم. فکر کنم یک کمی که گذشت بابا یادش رفت که داشت با من حرف میزد و فقط هر کاری را که میکرد با صدای بلند میگفت. اما من خوب گوش می دادم و خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلا دسکتاب و استارتا و فتوشاپ و کراپ و سیو.
بعد شام خوردیم و کارتون دیدیم و مامان سه تا قصه گفت و خوابیدیم. صبح که از خواب پا شدم پریدم روی شکم بابام و با خوشحالی داد زدم « بابا من ترک دادم. حالا بروم پای کامپیوتر؟» بابایم هم که داشت دلش را میمالید و آخ و اوخ میکرد گفت «از سر صبح می خواهی بروی بازی بعد میگویی ترک کردم؟! این ترک که به درد عمهات می خورد!» من گفتم « نه بابا. بازی نمی خواهم بکنم که. میخواهم فتوشاپ و استارتا و دسکتاب کار کنم.» این را که گفتم مامان و بابایم خیلی خوشحال شدند چون هر دو زدند زیر خنده و مامان گفت قربون پسر نابغهام بروم و بابا هم مثل همیشه گفت که یک بچه سوسکی رو دیوار راه می رفته و مامانش گفته قربان دست و پای بلوریات بروم.
بعد رفتیم سر صبحانه خوردن که هر سه تایی تند تند خوردیم چون بابا یادش آمده بود که باید زود یک جایی برود و لباسهایش را پوشید و زودی رفت. اما قبل از رفتن با من دست داد و گفت «یادت باشد توی تَرک هستی. قول بده که بازی بی بازی. اگر پای کامپیوتر هم رفتی کار کن. تو دیگر همکار من هستی مرد بزرگ!». مامان توی هال پشت میز ناهار خوری نشست پشت لپ تاب که یک کامپیوتری است که آنقدر کوچم است که حتی وقتی برقها هم میرود کار میکند. من هم آمدم توی اتاق پشت کامپیوتر تا کار کنم و به بابایم کمک کنم.
×××××××××××××
تا ظهر فقط یک بار رفتم جیش و آب خوردن. مامانم هم سراغم نیامد و فقط بعضی وقتها با عصبانیت به «کدهای لعنتی» که نمی دانست چرا درست کار نمیکنند فحش می داد. اما من نه حرف زشت میزدم و نه عصبانی بودم چون داشتم کار میکردم. ظهر که بابا زنگ زد من دویدم دم در و با خوشحالی بهش گفتم که از صبح بازی نکردم و بیاید ببیند که چقدر کار کردهام. بابا هم دستی به موهام کشید و گفت آفرین. اما نمی خواست بیاید توی اتاق و همهش میگفت آفرین و از اینجور حرفها. من هم که دیدم اینجور است ولش کردم و رفتم سراغ کارهام. چند دقیقه، بابا که لباسهای بیرونش رادر آورده بود و داشت آب میخورد آمد توی اتاق و گفت: «خب... ببینم مهندس کوچولوی ما چی کارها کرده...» من هم برگشتم ببینم که چقدر خوشحال شده که دیدم دهن بابا باز مانده و آبها دارد از لیوان میریزد. بعد بابا یک طوری که انگار صدایش خوب درنمیآمد گفت: « چی کار کردی سهراب!» و نشست پشت کامپیوتر. من رفتم دنبال مامانم که او را هم بیاورم تا ببیند من چه کارهایی کردهام که یک صدای داد بلندی از توی اتاق بلند شد و بابام که صورتش قرمز و موهایش سیخ شدهبود از توی اتاق پرید بیرون دنبال من...!
×××××××××××××
مامانم نگذاشت دست بابا به من برسد و من را برد توی اتاق خواب قائم کرد، اما بعدا بهم گفت که من یک عالمه از عکسهایی که بابا با دوربینش گرفته بوده را خراب کردهام و حتی یک کاری کردهام که آنها مجبور شدهاند ویندوز را هم عوض کنند. من پرسیدم ویندوز چیه و چطوری آن را عوض می کنند اما مامانم گفت بابا گفته لازم نیست ترک کنم و بهتر است بروم با ماداگاسکارم کامپیوتر بازی کنم!
دیروز صبح هم که بابا داشت از خانه میرفت باهام دست داد و مثل یک مرد ازم قول گرفت که وقتی رفتم پای کامپیوتر فقط بازی کنم و کار نکنم! واقعا این بابا محمود من آدم عجیبی هست...