اژدها
ما داشتیم می رفتیم شمال. شمال همانجایی است که دریا دارد و یک عالمه آب توی دریاست و بابایم می گوید که همه آشغال هایشان را می ریزند توی آن. من و مامان و بابام توی ماشین خودمان بودیم و مامانی و مامان بزرگ توی ماشین عمو مرتضی و خاله مینا. خاله مینا خواهر مامانم هست اما عمو مرتضی داداش بابام نیست و من تا پارسال که بچه بودم به او می گفتم مرتضی! اما مامان و بابام وقتی که من بزرگ شدم و چهارسالم شد گفتند که خوب نیست مرتضی را همینجوری مرتضای خالی صدا کنم و باید به او بگویم عمو مرتضی. تا قبل از آن من فکر می کردم عمو یعنی داداش بابا، ولی از وقتی بزرگ شدم فهمیدم عمو یعنی یک چیزی که با آن آدم های بزرگتر دیگر خالی نباشند.
وقتی صبح راه افتادیم من یک کمی خوابیدم، اما زود بیدار شدم چون ماشین ها را جلوی یک رستورانی نگه داشته بودند و می گفتند برویم صبحانه بخوریم. رستوران جایی است که ماشین ها را جلویش نگه می دارند و می روند تویش چیزی می خورند. ما رفتیم روی تختها بالای رودخانه نشستیم و بعد برایمان صبحانه آوردند. بابام خوش اخلاق بود و حتی وقتی من دراز کشیده بودم و مثلا نفهمیدم که به شکم مامان بزرگ لگد زدم، زیاد دعوایم نکرد و فقط گفت که سرم را از روی فرشِ روی تخت بردارم که کثیف است. همه با هم حرف می زدند و من حوصله ام سر می رفت؛ چند بار هم آمدم حرف بزنم که زیاد به من توجهی نکردند.
بعد که خواستیم برویم، بابام ازم پرسید که جیش دارم یا نه. من هر چی فکر کردم که بگویم آره یا بگویم نه تا لجش دربیاید، چیزی به فکرم نرسید پس رفتم جیش کنم تا خودم راحتتر باشم. قبلش بابایم پاچه های شلوارم را داد بالا و گفت خیلی مواظب باشم تا به در و دیوار مالیده نشوم چون این جور جاها خیلی خیلی کثیف است. بعد هم یک جوری شانه های من را محکم گرفت و برد توی دستشویی که من اصلا نتوانستم خودم را به جایی بمالم و کفرش را دربیاورم. کفر بابا را درآوردن یعنی یک جوری عصبانی اش کنیم که شروع کند به سیبیلهایش را جویدن و نگاه های چپ چپ کردن و بگوید «دیگه داری کفر من را درمی آوری... می زنم لهت می کنم ها!» فقط یک کمی دستم را به در و دیوار توالت مالیدم که بابا ندید و اصلا هم کفرش درنیامد. وقتی خواستیم برویم سوار ماشین بشویم من به بابا گفتم که دستم به توالت مالیده شده؛ اما باز هم بابا کفرش درنیامد و گفت «اشکالی ندارد... الان می رویم با آب و صابون می شوریم.» اما من گفتم که نمی آیم. بابایم کمی عصبانی شد ولی گفت «اشکالی ندارد نیا» و رفت یک بطری آب با یک صابون آورد و گفت همینجا دستهایت را بشور.
دیگر داشت کفر من به جای بابام در می آمد چون مال او در نمی آمد. اما یک فکری به کله ام رسید و گفتم: «اصلا خودم دستهایم را می شورم.» بابام هم تکیه داد به ماشین و گفت «بشور ببینم». آنوقت من شروع کردم به لیسیدین دستهایم و گفتم «اینجوری می شه؟» و بعد به بابام نگاه کردم ببینم شده، که دیدم بدجوری شده. البته کفری!
اول هیچی نگفت. بعد یک دفعه ای قرمز شد و داد زد «چیکار کردی کثافت؟» و بطری آب را برداشت و دوید طرف من. من هم رفتم پشت مامانم که داشت با خاله ام درباره اینکه بابای من با من بد اخلاق و خشن هست حرف می زد. بعد هم زدم زیر گریه و هر کار که بابام کرد که توی دهنم را بشورد نگذاشتم. خیلی کفرش درآمده بود و تو هم نمی رفت. آخرش همه سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم. توی راه هم هر بار که از آینه¬ی ماشین به من نگاه می کرد، من زبانم را در می آوردم و بابا سیبیلهایش را می خورد. خیلی خوش گذشت تا شمال.
آنجا رفتیم ویلای دایی سعید و سه روز ماندیم. آنجا هم خیلی خوش گذشت و من که کار جدید یاد گرفته بودم، هر بار که می دیدم بابایم دارد با دیگران حرف می زند و کسی به من توجه نمی کند دستم را می مالیدم به زمین یا باغچه و بعد لیس می زدم و بعد او خیلی عصبانی می شد و همه به من توجه می کردند و خیلی خوب بود. البته بعد از چند بار، بابا مثلا می خواست مثل مامان خودش را بی خیال نشان بدهد و می گفت «به درک... مریض می شوی» اما من می دانستم که دارد کفرش تویش در می آید. یعنی کفرش در می آید ولی به قول مامانی توی خودش می ریزد. تا قبل از آن اینطور وقتها سرم را میکوبیدم زمین و هنوز به شمارهی ده نرسیدهبودم که یک نفر به من توجه میکرد. آن هم کاری خوبی بود ولی بدیاش این بود که کلهی آدم درد میگرفت. اما این دست لیسیدن هیچ دردی هم نداشت.
همینجوری شمال خوش میگذشت تا شب آخری که میخواستیم فردایش بیاییم تهران. مامان و بابا از ظهر گفتهبودند که باید شب زود بخوابیم تا فردا صبح زود راه بیفتیم تا توی ترافیک نرویم. به یک عالمه ماشین که مثل کمد اسباببازی من درهم و برهم باشند میگویند ترافیک و هیچکس هم دوستش ندارد اما نمیدانم چرا همه تا میبینند یک جایی ترافیک هست میروند تویش. البته ترافیک بعضی وقتها خوب است مثلا آن وقتهایی که آدم دوست ندارد برگردد به خانهشان. به همین خاطر من تصمیم گرفتهبودم که شب خیلی خیلی دیر بخوابم و آتیش بسوزانم تا همه فردا دیر از خواب بیدار بشوند . البته من همیجوریاش هم شبها دیر میخوابم و آنقدر حرف میزنم که بابایم بالش را میگذارد روی سرش و داد میزند «سر جدتان یکی این بچه را ساکتش کند.» اما وقتی که بخواهم آتیش هم بسوزانم دیگر یک چیز دیگر است.
ولی وقتی که شب شد یک جوری شدم که نمیتوانستم آتیش بسوزانم. یک جوری که انگار توی آفتاب دویده باشم. نه می توانستم بدوم نه حوصلهی حرف زدن داشتم و نه حتی دعوا کردن با مامان بزرگ. همه میگفتند آفرین به سهراب که امشب اینقدر بچهی خوبی است اما مامانم گفت «من برای این بچه نگران هستم. من سهراب را میشناسم الان باید آتیش میسوزاند!» بابایم گفت «هیچ هم اینطور نیست. چون من با سهراب صحبت کردهام او بچهی خوبی شده و امشب هم میآید بغل من زود میخوابد.»
اصلا اصلا هم اینطور نبود. به همین خاطر من هم خیلی عصبانی شدم و داد زدم «ای بابای دروغگو. دوستت ندارم» و گریه کردم رفتم اتاق خاله مینا و عمو مرتضایم. چون خیلی خوابم میآمد و اگر پیش بابا و مامانم خوابم میبرد بابایم فکر میکرد به خاطر حرفهای او من بچهی خوبی شدهام!
صبح یکجوری بودم که انگار خیلی خوابم میآید و اصلا هم اشتها نداشتم. من را گذاشتند توی ماشین روی صندلیام و مامان گفت که غذای من را توی راه میدهد. بابام چند بار از این شوخیهای لوس بچهگانه هم با من کرد که من دعوایش کردم و سرش داد زدم. همهاش چشمهایم بسته بود و خوابهای جورواجور میدیدم. مثلا خواب میدیدم که با یک اژدهای گنده که هی از دهانش آتش میریخت دارم میجنگم و او هی به من آتش میریخت. یک جوری که داشتم میسوختم. آخرش من او را کشتم و خوردمش. اما تا رفت توی شکمم شروع کرد به تکان خوردن و آتیش ریختن. آنقدر تکان خورد و سر و صدا کرد و آتش ریخت که دلم درد گرفت و پیچ خورد. داشتم ناله میکردم که مامانم بیدارم کرد. مامان به بابا گفت: «این بچه مریضه. پیشانیاش داغه»
بابام هم دست زد به پیشانیام و اخمهایش رفت توی هم. بعد با مهربانی گفت «چی می خواهی سهراب جان؟»
نگاه کردم دیدم باز جلوی یکی از این رستورانها هستیم. گفتم «آب و دستشویی»
بابا برایم آب گرفت. همهاش را خوردم تا اژدها را خاموش کنم. بعد آمدم با مامان بروم دستشویی تا بفرستمش پیش سوسکها. اما اژدهاهه که انگار خیلی عصبانی شدهبود همهآبها را یکراست فرستاد توی شلوار خودم! خیلی بدبو بود و من زدم زیر گریه، اما بابا و مامانم گفتند که اشکالی ندارد. داشتند تمیزم میکردند که باز خوابم برد.
اژدها گفت: «حالا دیگر روی سر من آب میریزی بچه! فکر کردی من از آن اژدهاهای مردنیِ توی فیلمها هستم؟»
من گفتم: «حرف نزن تفو! میکشمت.»
اژدها گفت: «حرف زشت؟ اگر به بابایت نگفتم!»
گفتم: «بابایم نگفته بود که به اژدهاها تفو نگویم. فقط گفته بود به مامان بزرگ نگویم.»
اژدها گفت: «ولی نگفته بود که به اژدهاها هم تفو بگویی. گفته بود؟»
من عصبانی شدم و داد زدم «خفه شو تفوی بی عقل! زود از توی شکمم بیا بیرون.»
اژدها هم شروع کرد به ورجه وورجه کردن و داد زد «الان میآیم پدرت را در می آورم.»
و پق!
یک بادی خورد به صورتم. بیدار شدم ولی حال نداشتم چشمهایم را باز کنم. شنیدم آن دور دورها که مامانم به بابایم میگفت که پنجره را بکشد بالا که من سرما نخورم و بابایم میگفت که در این صورت خودش خفه میشود.
باز دوباره با اژدها دعوایم شد و این دفعه باد شدیدتری به صورتم خورد. صدای مامان از ته یک چاهی میآمد که میگفت "بیرویروی" من شدید است. چند بار همیجوری هی دعوا کردیم. آخرین بار توانستم یک کم چشمهایم را باز کنم و دیدم که مامان و بابایم هردو سرشان را مثل بچههای بد از پنجره گرفتهاند بیرون!
تا شب همینجور هی خواب می دیدم و فقط بعضی وقتها میشنیدم که مامان و بابا و خاله و عمو مرتضی و مامانی و مامان بزرگ درباره من حرف میزنند که تب کردهام. یک بار هم چشمم را باز کردم و دکتر انجیدنی را دیدم که دوست بابایم است. بعد دادند یک چیزهایی را خوردم که خیلی زیاد و بدمزه بودند.
این بار اژدها گفت: «ها ها ها... میبنم که خیلی گرمت شده!»
گفتم: «آره... دارم آتیش میگیرم. تو خیلی بدی.»
گفت: «پس چی... فکر کردی. به من میگویند اژدها. حالا تو توی چنگ منی بیچاره.» بعد باز شروع کرد به آتش زدن دل من.
دیر داشتم میافتادم گفتم: «ولی مامان و بابایم نجاتم میدهند.»
گفت: «هو ها ها... به همین خیال باش!» و من را هل داد توی یک چاه تاریک.
یک دفعهای یک نفر از توی تاریکی آمد جلوی چشمم وگفت «سهراب... سهراب... چرا جواب نمی دهی؟»
نگاهش کردم و خیلی آرام پرسیدم «تو کی هستی؟» که یک نفر دیگر که موهایش بلندتر بود زد زیر گریه و گفت «تشنجش گرفته. سهراب جان. مامان؛ مائیم... جواب بده» من هم چشمهایم را بستم و فقط احساس کردم که یکی شلوارم را کشید پایین و زنبوری نیشم زد. بعد کم کم خوابم برد و دیگر اژدها را ندیدم.
*****************************************
مامان و بابایم میگفتند که من تب و اسهال گرفتهام و به همین خاطر باید دواهای بد مزه بخورم تا اژدهای توی دلم بمیرد. بدمزهتر از همهی دواها او آر اس بود که من اصلا نمیخواستم بخورم و آنها میگفتند فقط آن کار اژدها را میسازد. چند بار نصفهشبها از خواب بیدار شدم و از مامان و بابایم پرسیدم شماها کی هستید، اما آنها گفتند بهتر است لوسبازی درنیاورم و بگیرم بخوابم! تا چند روز اژدها نمیرفت و هی یکدفعهای پیچ و تاب میخورد و هی شلوارهای من توی حمام تلنبار میشد تا اینکه کم کم زور من زیدتر شد و زور او کمتر شد تا مرد.
مامان و بابایم میگویند که اژدهای اسهال به خاطر اینکه دستهای کثیفم را لیسیدهبودم توی دل من رفته بوده. من میدانم که دروغ میگویند چون من همیشه قبل از اینکه دستهایم را لیس بزنم خوب نگاه میکردم که خیلی کثیف باشد و هیچوقت توی کثیفیها اژدها یا تخم آن را ندیدهبودم. اما چون او آر اس خیلی خیلی بدمزه است تصمیم گرفتم دیگر دستهای کثیفم را لیس نزنم. خب از کجا معلوم شاید راست بگویند. از این مامان و باباها هر چی بگویید برمیآید!