بازی کامپیوتری
یک روز رفتیم خانه آقای برومند. آقای برومند دوست بابا محمودم است که یک پسر به اسم ایلیا دارد که یک مامان دارد که بقیه منیرخانوم صدایش می کنند. ایلیا یک کم از من بزرگتر است و زورش هم یک کمی از من زیادتر است. تا رسیدیم به خانه آقای برومند، مامان و بابایم گفتند که همانجا گوشه پذیرایی با هم بازی کنیم تا مامان و باباها با هم حرف بزنند.
یک کم که بازی کردیم ایلیا یکی محکم زد توی گوش من. من به بابایم نگاه کردم و دیدم او یک طوری به ایلیا نگاه می کند که معلوم است به چیزهای بدی فکر می کند. آقای برومند هم رفته بود توی آشپزخانه به منیر خانم کمک کند و اگر بابایم ایلیا را از پنجره بیرون می انداخت شاید نمی فهمید. ولی بابایم مهربان است و فقط داد زد «بچه ها اینقدر وحشی بازی نکنید» و بعد آرام به مامانم گفت که نباید بگذارد من بچه هایی مثل ایلیا بازی کنم و بهتر است پا شود و من را جمع و جور کند. من هم می دانستم مامانم اصلا به حرف های بابایم گوش نمی دهد و بعد از اینکه بابا سه بار حرف هایش را تکرار کند و مامان اصلا به روی خودش نیاورد، بابا عصبانی می شود و می گوید «با دیوار حرف زده بودم تا حالا جواب داده بود.» تقریبا همیشه همینطور است، یعنی اول بابا چندبار حرفش را تکرار می¬کند بعدش هم در مورد دیوار حرف می¬زند. فقط یک بار بابا بعدش این حرف را نزد و آن هم آن دفعه بود که سر سفره به مامان گفت «آب... آب... آب...» و بعد همانجور که سرفه می کرد و قرمز شده بود دوید به طرف آشپزخانه. بعد مامان همانطور که داشت غذایش را می خورد زیر لب گفت «دستور می ده!»
توی همین فکرها بودم که دیدم ایلیا خم شده. من هم محکم هلش دادم که با سر خورد به زمین و گریه اش بلند شد. مامان ایلیا از توی آشپزخانه گفت «باز چی شد؟» که بابایم فوری گفت «هیچی. بچه اند دارند بازی می کنند.» بعد یک لبخندی زد و به مامانم گفت که «لازم نیست جمعش کنی. بالاخره بچه اند دیگر.» مامان هم همان کاری را کرد که وقتی قرار بود من را جمع بکند، کرده بود. یعنی هیچی و میوه اش را خورد.
اما بابای ایلیا آمد و وقتی دید ایلیا گریه می کند، دستمان را گرفت و برد توی یک اتاقی که یک گوشه اش کامپیوتر بود و گفت بنشینید و با کامپیوتر بازی کنید. آقای برومند از من پرسید «می دانی این چیه؟» من گفتم «بله. این کامپیوتره که مثل تلویزیون می ماند و از صبح تا نصفه شب بابای آدم می نشیند و تویش نگاه می کند و کار می کند.» آقای برومند خنده ای کرد و گفت «راست می گویی، ولی کامپیوتر فقط برای کار باباها نیست. می شود باهاش بازی هم کرد.» بعد یک سی دی گذاشت توی آن کشویی که کنار کامپیوتر هست و من و ایلیا را روی دو تا صندلی نشاند کنار همدیگر. آن وقت یک چیزهای خیلی جالبی آمد توی کامپیوتر که ایلیا می گفت اسم همه شان «بازی کامپیوتری» است.
اینقدر جالب بودند که نگو. یکی از بازی ها مثل پازل بود که باید می چیدیم. آن یکی یک فیل داشت که باید نارگیل ها را می گرفت. یکی هم بود که یک ماشینی بود که باید از توی جنگل رد می شد. چندتای دیگر هم بودند. اما بابایم زود آمد توی اتاق و گفت باید برویم. بعد تا چشمش به بازی کامپیوتری افتاد مثل اینکه یک چیز خیلی بدی دیده باشد فوری من را بغل کرد و گفت «ای وای... داشتی بازی کامپیوتری می کردی؟!... دیدم سه ساعته جیکت در نمی آید.»
بابایم به بابای ایلیا گفت که این بازی ها برای بچه ها ضرر دارد و تا حالا نگذاشته بوده من با کاپیوتر بازی کنم و اینها آدم بزرگ ها را هم دیوانه می کند چه برسد به بچه ها. بابای ایلیا هم گفت «حالا که اینطور است اصلا این سی دی را می دهم به سهراب» و سی دی بازی را از توی کامپیوتر درآورد و داد به من. من اینقدر خوشحال شدم که یک جیغ بلند کشیدم و از بغل بابام پریدم پایین اما بابام انگار خیلی عصبانی شد چون هی داشت به پنجره نگاه می کرد که از آقای برومند کوچکتر بود.
من همینطور داشتم دور اتاق می دویدم و خوشحالی می کرد که ایلیا آمد و گفت «زود باش سی دی ام را بده» و زود آن را از دست من چنگ زد و فرار کرد. من هم شروع کردم به کتک زدن خودم، چون دیگر ایلیا پشتش به من نبود تا هلش بدهم و فقط زورم به خودم می رسید. آدم خیلی خوب است که خودش را اینجور موقع ها کتک بزند چون همه دلشان به حال آدم می سوزد و اصلا هم این کار مال دخترها نیست. تازه اگر هم آنطور که بابایم می گوید باشد، دخترها خیلی کار خوبی می کنند و آدم باید همیشه کارهای خوب را از دیگران یاد بگیرد.
مامان و بابای ایلیا رفتند دنبالش که بیاید سی دی اش را به من بدهد و هی می گفتند «سهراب سی دی ات را بر می گرداند» و مامان بابای من هم هی من را می کشیدند به طرف ماشین و می گفتند «نه بچه را اذیت نکنید. اشکالی ندارد» و من هم جیغ می کشیدم «خیلی اشکال دارد تفوها». تا اینکه ایلیا در حالیکه مامان و بابایش نازش می کردند و می گفتند «ایلیا چه بچه خوب و آقایی است» آمد با لب و لوچه آویزان سی دی را داد به من و هرچقدر که بابایم می خواست آن را برگرداند آقای برومند نگذاشت.
بابام توی ماشین اول یک کم دعوایم کرد که چرا «غربت بازی» درآوردم. وقتی من خیلی عصبانی بشوم و فحش بدهم و خودم را بزنم، بابام می گوید غربت بازی درآورده ام. بعد هم گفت که این بازی ها خیلی بد هستند و از من قول گرفت که اصلا شبها با کامپیوتر بازی نکنم. وقتی رسیدیم خانه شب شده بود و بابایم توی پارکینگ گفت «سهراب قولت یادت نرود» و دستش را آورد جلو تا با من دست بدهد که من دویدم به طرف پله ها.
وقتی که بابام در اتاق را باز کرد دید که من پشت کامپیوترم و می خواهم سی دی را به آن فرو کنم و اصلا هم غربت بازی در نمی آورم، اما باز هم عصبانی شد و گفت «چی کار می کنی بچه؟ مگر قرار نبود الان بازی نکنی.»
مامان که تازه رسیده بود آهسته گفت: «فایده ندارد محمود. این بچه ذوق دارد، باید برایش راه بیندازیم والا شب خوابش نمی برد.»
بابا یک کمی فکر کرد و گفت: «باشد. پس اینقدر با آن ور نرو تا لباسم را عوض کنم.» بعد زود لباسش را عوض کرد و قبل از اینکه من چیزی را بشکنم آمد و سی دی را گذاشت توی دستگاه اما گفت باید صبر کنیم تا بازی هایش نصب شود. نصب یعنی اینکه یک خط لوس بی عقل تفویی هی توی کامپیوتر از این طرف به آن طرف برود. هنوز خیلی گریه نکرده بودم و سرم را به زمین نکوبیده بودم که بابایم گفت بیا که تمام شد. زودی دویدم و گفتم بلند شود تا من بازی کنم. بابا گفت «صبر کن تا من یادت بدهم.» اما من جیغ کشیدم که خودم بلدم. بابام هم بلند شد و گفت «چه بهتر. فقط یادت باشد که نیم ساعت بیشتر حق نداری بازی کنی»
من داشتم بازی می کردم که بابایم آمد و گفت نیم ساعت تمام شده و باید بروم. بعد تا دید من دارم نشانه می روم که سرم را بکوبم روی پارکتها گفت که می توانم تا وقت شام بازی کنم. شام که شد آنقدر با بابا دعوا کردیم که مامان مجبور شد بیاید پای کامپیوتر همانطور که من دارم بازی می کنم بهم غذا بدهد. بعد بابایم را صدا زد و گفت «بازی بدی هم نیست ها! بامزه است» بابا هم اخم کرد و همانطور که به صفحه کامپیوتر نگاه می کرد گفت «این چیزها مغز آدم ها را خراب می کند» اما کمی بعد آمد جلو و گفت من برای اینکه حلقه را بگیرم باید درست بپرم. آخر من آن موقع یک شیری بودم که باید حلقه ها را می گرفتم واز باغ وحش فرار می کردم. بابا راست می گفت چون بعد از اینکه دکمه ها را فشار داد یک پرش بلندی کرد و حلقه آخری را گرفت. آنوقت یک لبخندی زد و به مامانم گفت «یاد بگیر خانم» مامانم هم گفت ایش و با ظرفها رفت طرف آشپزخانه. اما بعد از اینکه بابا از اتاق رفت بیرون، مامان آمد و گفت «بده ببینم این چطوری می پرد» آنوقت او هم یک حلقه را گرفت و بعد دوید به طرف رودخانه و از روی پل رد شد.
«آفرین! می بینم که پیشرفت کردین» صدای بابام بود که یواشکی آمده بود توی اتاق. مامان هم مثل همیشه دستش را گذاشت روی قلبش و داد زد «وای ترسیدم!» آنوقت بابا نشست پشت کامپیوتر و از توی جنگل رد شد. اما دو تا تیر خورد و مامان خندید. بعد مامان گفت «بده تا یادت بدهم» و رفت شکارچیه را خورد...!
نصفه شب که از خواب بیدار شدم تا آب بخورم مامان و بابا هنوز همانجا بودند اما شیره به سر کوه رسیده بود!