حرف زشت
وقتی بابام آمد خانه مامانی که من و مامانم را ببرد خانه خودمان، مامانم یواشکی بهش گفت که من از صبح یک عالمه «تفو» به مامان بزرگ گفته ام. من هم مثل همیشه یک جوری نشان دادم که یعنی انگار حواسم به بازی خودم هست و حرف های آن ها را نمی شنوم اما شنیدم که بابام به مامانم گفت که دوای کار یک پس گردنی است.
«پس گردنی» یعنی اینکه بابای آدم با کف دست راستش، شترق بزند به پس گردن آدم، یعنی همانجایی که موها تمام می شود. صدایش خوب است ولی دردش خوب نیست. بابام فکر می کند اگر روزی دوبار به من پس گردنی بزند خیلی از مشکلات من حل می شود؛ اما من می دانم که او می خواهد با این کار مشکلات خودش را حل کند! مامانم هم آن روز، همانجور که یواش حرف می زد تا من نشنوم، بابام را دعوا کرد و گفت به جای این کارها به فکر راه حل های بهتری باشد.
بابام هم گفت که تا به حال همه کار کرده ولی فایده ای نداشته. فکر کنم بابام راست می گفت چون از جایزه خریدن تا کتک زدن و از خواهش تا زندانی کردن در حمام، هر کاری که فکرش را بکنید کرده بود که عادت حرف زشت زدن به مامان بزرگ از سر من بیفتد. «حرف زشت» یعنی اینکه آدم وقتی عصبانی می شود به یک نفر بگوید «کم عقلِ بی تربیتِ تفو!» یا وقتی که خیلی عصبانی می شود سر همه داد بکشد و بگوید «کم عقل های بی تربیت تفو!». من «کم عقل» را از مامانم و «بی تربیت» را از مامانی ام یاد گرفته ام و «تفو» را از خودم درآورده ام. مامان بزرگ که مامانِ مامانی است هیچوقت حرف زشت نمی زند ولی خیلی آدم را عصبانی می کند. بابام هم به جای این حرفها پس گردنی را ترجیح می دهد یا می گوید «سهراب می آیم همچین می زنمت که مثل خر عر بزنی ها!» که به نظر من خیلی حرف زشتی است.
مامان همانجور یواشکی که من نمی شنیدم به بابام گفت که بهتر است تنهایی من را ببرد بیرون و باهام حرف بزند که حرف زشت نزنم. بابام یک کم مِن و مِن کرد و گفت که کار دارد ولی مامانم دعوایش کرد و گفت که همه زندگی اش شده کار و باید به زن و بچه اش بیشتر برسد و این که نشد زندگی. وسط های حرفهای مامان بود که بابا یک هوف بلند کشید و گفت «سهراب راه بیفت برویم تاب و سرسره.» من هم که از قبل می دانستم بابام یک هوف بلند می کشد از توی راه پله داد زدم «من آماده ام!»
«تاب سرسره» یک جایی است که وسط میدان سلماس است. میدان سلماس دو تا کوچه با خانه مامانی فاصله دارد و تا آدم تی تاپش را بخورد می رسد به آنجا. مامان و بابا به اینقدر راه می گویند 5 دقیقه. ما که از در خانه مامانی آمدیم بیرون بابا شروع کرد به نصیحت کردن من و گفت که «بچه آدم باید مودب باشد و آدم نباید حرف زشت بزند و اگر هم عصبانی شدیم باز هم نباید حرف زشت بزنیم.» من پرسیدم «پس باید چکار بکنیم؟»
بابا گفت: «باید وقتی که عصبانی می شویم چند تا نفس عمیق بکشیم و بعد، با ادب و تربیت به کسی که ما را عصبانی کرده بگوییم که دیگر آن کار را نکند.»
بعد شروع کرد به نفسش را تو دادن که یک دفعه با صدای یک بوق از جا پرید. پشت سرمان یک موتور بود که داشت بوق می زد که کنار برویم تا رد شود. ما توی پیاده رو بودیم و نمی دانستیم که کجا برویم تا آقای موتوری رد بشود. این بود که رفتیم روی پله جلوی در یک خانه ای و به هم چسبیدیم تا موتور رد بشود. فکر کنم بابایم عصبانی شده بود چون چند تا نفس عمیق تند کشید، اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که دیدیم باز همان موتوری دارد از روبرویمان می آید و داد می زند «نفتی نشی.» بابایم این بار وقتی که آقای موتوری نزدیک شد به او مودبانه گفت که پیاده رو جای موتور سواری نیست و آن آقا هم گفت «برو ببینیم بابا دلت خوشه» و گاز را گرفت و رفت. به بابایم که نگاه کردم قرمز شده بود و داشت زیر لبش چیزی می گفت.
چند قدم جلوتر مجبور شدیم برویم توی خیابان چون یک ماشین طوری توی پیاده رو پارک کرده بود که من هم نمی توانستم از پیاده رو رد شوم چه برسد به بابا و آقای موتوری نفتی که دور زده بود. تا رفتیم توی خیابان یک ماشین گنده که خیلی تند می راند یک بوق محکم جلوی ما زد و رفت. آن ماشین آنقدر گنده بود و تند می رفت و به ما نزدیک بود که کم مانده بود من و بابام هر دو بخوریم زمین؛ اما نخوردیم و فوری دویدم به پیاده رو. من دلم می خواست بلد داد بزنم «کم عقلِ بی تربیتِ تفو!» اما به خاطر بابا و تاب و سرسره هیچی نگفتم. بابایم هم هیچ حرف زشتی نزد اما زیر لبش یک چیزهایی درباره خواهر آنها و گاری گفت.
من نمی دانم این ماجرای خواهر سوار گاری کردن چیست اما همینقدر فهمیده ام که بابام وقتی خیلی عصبانی می شود به جای اینکه حرف زشت بزند خواهر دیگران را سواری گاری می کند و مامانم هم انگار خیلی از اینکه بابام با کسی سوار گاری بشود بدش می آید؛ چون هر وقت این حرفها را از بابام می شوند یک عالمه دعوایش می کند.
چند قدم جلوتر خیس شدیم و وقتی به آسمان نگاه کردیم به جای ابر، یک کولر گنده کثیف دیدیم. من که خوشم آمد ولی بابام شروع کرد به جویدن سیبیلهایش و باز داشت با خودش در مورد سوار گاری کردنِ مامان و خواهر چند نفر حرف می زد. . وقتی بابام سیبیلهایش را می جود یعنی خیلی عصبانی شده است.
من خواستم بابا را خوشحال کنم و به همین خاطر شروع کردم به تکرار کردنِ حرف هایی که همیشه به من می زند تا بفهمد که چقدر خوب گوش کرده ام. گفتم: «بچه آدم باید مودب باشد و هیچ وقت حرف زشت نزند و تربیت خانوادگی داشته باشد.»
این بابای من واقعا آدم عجیبی است چون تا من این حرف های خوب را که خودش صدبار به من گفته، زدم عصبانی شد و یک عالمه دعوایم کرد و گفت دیگر لازم نکرده منِ نیم وجبی برایش از این حرف ها بزنم.
من هم زدم زیر گریه و خودم را انداختم روی زمین و گفتم به مامانم می گویم که چقدر با من نامهربان بوده. بابام هم زودی بلندم کرد تا زیر یک موتوری دیگر که داشت توی پیاده رو می راند، نروم و همینجور که من توی بغلش بودم و گریه می کردم، دوان دوان من را برگرداند به خانه مامانی.